تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

نمی دونم این شعر رو کی گفته...
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
*به حباب نگران لب یک رود قسم،*
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
... ... آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 7:40  توسط زیبا  | 

هر بار که نگاهم به مانیتور می افته جای خالی اسمش اون پایین گوشهء سمت چپ دلم و فشار میده. دلم می گیره و قطره اشکی سر می خوره رو گونه هام که با دستپاچگی سر انگشتم زود از مسیرش محو و پاک می شه. از اینکه مانیتورهای روبروم اونقدری بزرگ هستن که کسی من و نمی بینه نفس راحتی می کشم. عصبانی ام از خودم. از این دلخوشی کوچکی که اینقدر بزرگ شد که حالا با نبودنش اینهمه بی تابم. هر  قدر زمان به ساعت 5 نزدیک تر میشه حس می کنم ریه هام از حجمی سنگین پر و خالی می شه. هیچ چراغ سبزی گوشهء اسمی که دیگه نیست روشن نخواهد شد. همون سبز و نارنجی و خاکستری شدن هایی که دلخوشی من بود. می دونستم حالا هست؛ حالا نیست و حالا خاموشه. ولی حالا چی؟ دیگه اصلاً نیست... یادم به صفر و یک هایی می افته که اون ازشون حرف می زد... باز این بغض لعنتی... چه خوب که مایکل برای ساعت ورزش رفته و اینجا نیست. با اینکه سعی کرده بودم پف چشمام و با سایهء غلیظ خاکستری رنگ و عینکی که برای اولین بار ازش استفاده می کردم پنهان کنم ولی یه جور علامت سوال، هر بار که در مورد پروژه با هم صحبت می کردیم تو نگاهش بود. شایدم فهمیده بود دل و دماغ کار کردن ندارم...

یه حس وسوسه انگیزی تشویقم می کنه با چند کلیک گوشه و کنار مانیتورم همه چیز و به حالت قبل برگردونم... بازم اون اسم با چراغی که سبز و نارنجی و خاکستری می شه و منی که همینطور زل می زنم به صفحه و خیالم و از لابلای صفر و یک ها می برم به دنیایی که پشت اون رنگهاست... چی می گم من؟دیوونگی نیازی به رنگ نداره... من خسته م

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 10:3  توسط زیبا  | 

پس من چرا خوب نمی شم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:52  توسط زیبا  | 

آخر هفته که میشه دلتنگی و این حس لعنتی پررنگ تر میشن. یک ساعتی میشه که از خواب بیدار شدم. اخبار دنیا رو که این روزا فقط به چک کردن فیسبوک ختم میشه اول از روی گوشیم چک میکنم. از روی تلفن یه آمار کلی از خبرها و تازه هایی که مربوط به خودم و اظهار لطف دوستان میشه رو چک می کنم. اونوقت آی پدم و که کمی اونطرف تر لابلای بالشهام گم شده پیدا می کنم و به همون اخبار از دریچه ای بزرگتر نیگا می کنم. هیچی خوشحالم نمی کنه. ناراحتم. باز لعنت می کنم خودم رو... یه حس تنبلی عمیقی نمیذاره از تخت بیام بیرون. سوز سردی از درز کنار پنجره به داخل اتاق رخنه کرده. خودم و راضی می کنم که هنوز زود و توی تخت خیره به سقف خالی اتاقم بغضم و فرو میدم. یه چیزی هی توی قفسه سینم پیچ می خوره. نمی دونم چیه ولی تو مسیر چرخیدنش هر بار به یه نقطه خاص که میرسه حجم سنگینی و به انتهای گلوم فشار میده. درست مثل لحظه ای که قرار بغضت بترکه... چقدر من ضعیف شدم. چه بی خود. الان کافی یه واسه یه لحظه اسمش روی صفحهء گوشیم ظاهر شه تا من تندی از جام بپرم بیرون و فکر کنم وای چه روز قشنگی! میگن صدای آدما تاثیر زیادی توی جذب و دفع دیگران داره. من و صداش جذب کرد. یا یه جور درنگی که توی ادای هر کلمه ای که به زبون می آورد به کار می برد. اصلاً ما آدما موجودات پیچیدهء احمقی هستیم! 

کاش میشد چشام و می بستم و یه صفحهء سفید خالی رو می دیدم پر از هیچی... بعدش چشام و باز می کردم و زندگی قشنگ بود.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:16  توسط زیبا  | 

 این صدای بارون و این بغض سنگین و همیشه به یاد خواهم داشت. روزی که با تو وداع کردم! 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 3:57  توسط زیبا  | 


1. سیب زمینی ها رو کاملاً شسته و آبپز می کنیم. چون پوست زمینی ها رو جدا نمی کنیم دقت کنید که اونا رو خیلی دقیق بشورید. نمک رو هم موقع پختن اضافه کنید که به خورد سیب زمینی ها بره.

2. شیر رو  بذارید گرم بشه ( قرار نیست بجوشه). یه دونه سیر و که سرش و بریدید و بهش روغن زیتون زدید به مدت 45 دقیقه توی فر با دمای 350 درجه بذارید. آماده که شد سیر ها رو از پوست جدا کنید... در این فاصله 4 قاشق کره رو به شیر اضافه می کنیم.

3. قابلمه ای که قراره سیب زمینی ها رو توش بکوبید باید گرم باشه. شیر و کره رو به سیب زمینی ها اضافه کنید و سیب زمینی ها رو له کنید ولی نه زیاد از حد... سیر یادتون نره...

گشنم شد اینا رو نوشتم.... واسه نهار فردا حتماً Mashed potatoes کنار غذام می گیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:18  توسط زیبا  | 

قرار شده من از اتفاقاتی که توی محل کارم می افته اینجا بنویسم. امروز هیج اتفاق خاصی نیافتاد و روز تقریباً آرومی بود.  علی الحساب می تونید اینجا یه سری به وب سایت مون بزنید و از صفحاتش دیدن کنید. 

اگه علاقمند به یادگیری photo shop  هستید یه سری هم اینجا بزنید. اینجا هم کلاس گیتار هست و بزن و برقص...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 7:53  توسط زیبا  | 

با وسواسِ خاصی که مبادا روشنایی پشتِ پنجره بپاشه تو چشمام از لای پلکهام نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت ۱۲:۴۵...  همهء عضلاتِ پام درد می کنه و از اینکه روزم از نیمه شروع می شه تماماً کج خلقم... البته هیچ چیزِ فرح بخشی بیرون این اتاق منتظرم نیست که بخوام به خاطرش جای گرم و نرمم رو ترک کنم... یادم می یاد سال ها پیش که باید هر روز صبح خروس خوان از خواب بیدار می شدم  واسه اینکه سختی این کار کم بشه واسه خودم دلخوشی ها و شاید بهونه هایی درست کرده بودم که من و از زیرِ پتو می کشید بیرون. اونجوری کارِ بابا هم آسون شده بود چون برخلافِ خواهرم کبی که هی دوست داشت بخوابِ و بابا باید یه ربع ساعتی بی وقفه صداش می کرد من با اولین زیبک از رختخواب می پریدم بیرون... و چه خوب یادم هست صدای تقویم تاریخ رو که هی مدام و پشتِ سرِ هم از اینکه سال ها پیش در چنین روزی چی شد خبر می داد... و بوی نونِ گرم و حتی صدای خرش خرششون وقتی که مامان اونا رو تا می کرد و می ذاشت توی نون دون...

چه احساسِ سنگینی بود گذر از پشتِ دری که سال ها وقتی بهش می رسیدی دگمهء زنگ و فشار می دادی و می رفتی تو، قاطی همهء اون هیاهو و شلوغی و حالا هر قدر قدم هات و کشدار برمی داری بازم اونقدری طول نمی کشه که بتونی دلِ سیر از پشتِ دیوار، خونه رو نیگا کنی. همونی که یه شب میون همهمه و سردرگمی باهاش راضی به وداع شدی به هوای همین روزی که بر میگردی... و حالا تو برگشتی و سهمت از این خونه تنها ثانیه های یک عبور مونده و همین... ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:6  توسط زیبا  | 

امروز اومدم خونه جدید. بالاخره بعد از دو هفته دربه دری یه جای دنج پیدا کردم. همخونم هم یه دختر آمریکاییِ که فکر کنم حداکثر ۲۰ سالش باشه. کلاً یکی از دغدغه هام حل شد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:27  توسط زیبا  | 

من دلتنگم. معنی و مفهموم این جمله اینه که هی دوست دارم یه چیزی رو خط خطی کنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:57  توسط زیبا  |