تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

بالاخره دیشب تونستم برم کنسرت و حسابی ذوق کردم. ابی یکی از اون خواننده هایی یه که من تمام سال های ۱۸ تا ۲۵ سالگیم رو که می شه گفت پر شور و شرترین سال های زندگیم بوده با صدای اون گذروندم. اون موقع هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی منم میون اون جمعیتی باشم که دارن هیاهو می کن و ابی داره واسشون زنده اجرا می کنه. چقدر جای دوستام خالی بود! دیشب به تک تکِ اونایی که می دونستم ابی رو دوست دارن فکر کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 19:50  توسط زیبا  | 

من می خوام برم کنسرت ابییییییییییی. چرا هیشکی نیست آخه؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:23  توسط زیبا  | 

امروز من و سپیده رفتیم مثل اجل معلق رو سر ولنتینو خراب شدیم که آقا تو رو خدا بیا و برگهء ما رو صحیح کن که خیال ما راحت شده. اونم اول یک کم ناز و نوز کرد و بعد دلش به رحم اومد و ورقه هامون رو صحیح کرد. اینقدر ذوق کردم وقتی ۱۰۰ شدم ... خلاصه خیلی چسبید!

پنجشنبه ها رو دوست دارم چون فرداش جمعه است و بعد از جمعه هم که تعطیلی یه. تازه این آخر هفته رو بگو که کنسرت ابی هم هست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 6:43  توسط زیبا  | 

تقویم رو که ورق می زنم، تاریخ ها همه تکرار روزهایست که فراموش شدنی نیستن. انگار سال ها از اون روزا گذشته. خیلی دورن، خیلی دور! احساس اون روزا اما هنوز هم تازه ست و باورشون هنوز سخت. تقویم رو که ورق می زنم، تاریخ ها رو که می بینم حال عجیبی پیدا می کنم. مثل اینکه همهء این روزها رو جایی توی خواب زندگی کرده باشم. توی یک شهر خیالی! خواب بدی بود... تقویم رو که ورق می زنم تکرار بی جواب سوالی مبهم زنده می شه... چطور تونستی؟ ...یقین دارم که یادت نیست این روزا چه خبر بود. می دونم که نمی دونی چه حالی داشتم. چه حالی دارم! نمی دونی که فریب هات چه کابوسی که برام نساخت. کابوس هر شبم نه هر روز و هر شب... تقویم رو که ورق می زنم، صدای شر شر بارون جون می گیره. بوی بارون و پاییز اتاقم رو پر کردن و همون دلتنگی پاییزی سیاتل باز به سراغم اومده ...و باز زیر آسمون خاکستری یک شهر قشنگ یکی ساده و دلتنگ چشم به در دوخته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:2  توسط زیبا  | 

ساعت ۱:۴۷ نیمه شبِ و من اصلاْ خوابم نمی یاد. تازه فردا صبح باید ۷ بیدار شم که به کلاسم برسم. امتحانم رو امروز  دادم. بی دقتی کردم و فکر نمی کنم ۱۰۰ بشم. نمی دونم چرا اینقدر هل شده بودم. وقت هم کم آوردم تازه. ولی خوب، تجربه ای شد واسه دفعه بعد. بعد از امتحان با سپیده رفتیم پیش ولنتینو که جواب سوالامون رو چک کنیم و بنده از بس هل بودم که نمی دونم چی شد که صندلی از زیر پام در رفت و کف اتاق پهن شدم. من و سپیده هم وایسادیم هر هر خندیدن ولی ولنتینو به روی خودش نیاورد...

امسال نیست که بچه کوچولو تو خونه داریم هنوز هالوین نشده هر روز تو خونه ما صحبت اینه که ملیا می خواد چی بپوشه؟ مدام راه میره و می گه من می خوام جادوگر شم. یه جادگر خوب نه بد! امروز بالاخره مامانش واسش یه لباس جادوگری خوشگل خرید که اصلاْ هم ترسناک نیست. خیلی خوشگل می شه تو اون لباس. آلما هم قرار کفش دوزک بشه. لباس اونم خیلی خوشگله. بریجت هم یه پلیس خیلی سکسی... من هنوز لباسی که می خوام پیدا نکردم. من دوست دارم بی بیِ دل بشم. پنجشنبه باز با آلما میریم یه جا دیگه و اگه بازم سایز من و نداشتن دزد دریایی می شم. آخه لباسای اونا هم خوشگلِ...

ای بابا شد ۲ و من اصلاْ خوابم نمی یاد. خدا می دونه فردا صبح به چه زحمتی باید از رختخواب دل بکنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:32  توسط زیبا  | 

امروز می شود یک ماه. درست یک ماه پیش بود که به لوس آنجلس آمدم. چقدر همه چیز برایم تازگی داشت. هنوز هم تازگی دارد. کوچه ها، خیابان ها، مغازه ها، خانه ها، آدم ها... همه و همه برایم غریبه بود. در و دیوار این شهر بوی غریبی می داد. دلتنگ نبودم. نیستم. بار اولم که نبود. می دانستم به اینجا هم خو می گیرم. عادت می کنم... توی این یک ماه دو بار خانه عوض کرده ام. آدم های مختلفی را دیده ام. روزهای متفاوتی را تجربه کرده ام... اتفاقاتی که هیچوقت تصورشان را نمی کردم. با اینکه می دانستم که هر چیزی یک روزی پایان می پذیرد اما پایان بعضی بسیار غیر منتظره بود! گاهی حس می کنم چقدر تحمل دارم یا شاید بی تفاوت شده ام.

اینها را می نویسم چرا که زیبا اگر شب امتحان بازیگوشی اش گل نکند خودش نیست. فردا امتحان دارم. همانی که قبلاْ گفته بودم. تاریخش را عقب انداختیم. سر دسته این آشوب هم من بودم. حالا نشسته ام اینجا و ماهگرد گرفته ام. بیچاره ولنتینو را بگو که چون فکر می کرد من شاگرد درسخوانی هستم و برای تمرین بیشتر وقت بیشتری لازم دارم امتحان را به تعویق انداخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:20  توسط زیبا  | 

چند روز پیش که داشتیم با دوست چینیم از خیابون رد می شدیم یه دونه از این ماشین هایی که مرده می برن رد شد . برگشت گفت این خیلی خوبِ که ما این ماشینِ رو دیدیم. بهش می گم این کجاش خوبه؟ می گه تو چین ما اعتقاد داریم هر کسی مرده ببینه شانس می یاره!!!! خلاصه از اون روز من چپ و راست ماشین هایی که مرده می برن و می بینم.  موندم با اینهمه لاک چیکار کنم؟

پانوشت ۱: البته در خوش شانس بودنم همین بس که با آلما هم خونه شدم :).

پانوشت ۲: امشب اینجا بارون اومد. اینقدر چسبید! بعد از گذشت اونهمه روزهای آفتابی هوای بارونی خیلی دوست داشتنی ترِ.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:0  توسط زیبا  | 

آلما و ملیا هر دو خوابیدن و یه سکوتِ خاصی فضای خونه رو پر کرده. ملیا وقتی خونه ست یه ریز داره حرف می زنه. اینه که وقتی می خوابه خونه خیلی سوت و کور می شه. دختر ۵ سالهء آلما هم خونه ایم رو می گم.

یادمه واسه اومدن به این خونه روزشماری که چه عرض کنم لحظه شماری می کردم. روزی که می خواستم اسباب کشی کنم و بیام اینجا اینقدر خوشحال بودم که حتی دلم نمی خواست واسه خداحافظی هم که شده یه لحظه برگردم و چشمم باز به اون خونه بیافته... امروز درست ۴ روز می شه که من اینجام. خونه ای که دوست داشتم... همه چیز خوبِ. خونه، محله، آلما و ملیا که خیلی ماهن اما من حالم هیچ خوب نیست... همه چیز مثل یک کابوس می مونه. یه دلشورهء وصف نشدنی! کاش همهء اتفاقات این چند روز خواب و خیال بود! کاش هنوز توی همون خونهء سابق بودم و این اتفاقات پیش نیومده بود! اما افسوس که زمان هیچوقت به عقب برنمی گرده و بعضی از اشتباهات رو هیچ جوری نمی شه جبران کرد! هیچ جوری!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:40  توسط زیبا  | 

امروز نزدیک به ۳ هفته می شه که من پشت کوه هایی در کشور مکزیک واقع در لوس آنجلس زندگی می کنم. طی این ۳ هفته همهء اهالی و ساکنان محل از بقال و چقال گرفته تا راننده اتوبوس و تاکسی و مسافران، همه و همه اونقدر برام شیرین زبونی های اسپانیایی کردن که دیگه خودمم داشت باورم می شد که اینجا مکزیکِ، منم یک شهروند مکزیکی هستم. با همهء این اوصاف امروز که دوباره جون می کندم و از این تپه لعنتی بالا می اومدم و آواز سگان هم از گوشه و کنار فضایی رعب انگیز و صد البته دل انگیز ایجاد کرده بود و هر لحظه حس می کردم یکی شون باز مثل دفعه پیش قرار از پشت به پیشوازم بیاد و حسابی من و غافلگیر کنه خوشحال بودم... اونقدر که انگار مسیر کوتاه تر شده بود. چون می دونستم این آخرین باریِ که از این تپه بالا میرم و دیگه سگ های بیکار و ولگردِ محل که انگار تمام طول روز انتظار تنها عابر پیادهء این حوالی رو می کشیدن تا با صداهای هیجان انگیز و روح بخششون طراوتِ خاصی به فضا بدَن از فردا باز بیکار پشت سیم های خاردارشون باید چرت بزنن. دلم خنک!

 فردا از مکزیک راهی چین می شم. ولی خوبیِ چین اینه که لااقل چهرهء ایرونی اونقدری با چینی متفاوت هست که دیگه فکر نکنم قرار باشه لغت نامه چینی با خودم اینور اونور حمل کنم. البته اگه چشمام بادومی نباشه ... این یکی دوباری که واسه دیدن خونه و امضای قرارداد و گرفتن کلید و اینجور حرفا رفتم اونجا  اگه از کسی تو خیابون می پرسیدم کجا باید فلان اتوبوس رو سوار شم؟ جواب میدادن NO English ... البته معمولاً آدمایی رو که ممکنِ توی پیاده رو ببینی همه بالای ۶۰، ۷۰ سال  سن دارن و عجیب نیست اگه انگلیسی بلد نباشن. اینها هم ترسیدن بشینن پشت فرمون، همون جا غزل خداحافظی رو بخونن و اوضاع ترافیک منطقه رو وخیم تر کنن وگرنه که پیاده نبودن. اما با وجود همهء اینها خونهء جدیدم و دوست دارم و بی صبرانه منتظرم که فردا بشه و از این محلهء بی در و پیکر برم.

پانوشت: هفتهء دیگه اولین امتحان میان ترمم هست. هم هیجان دارم براش هم نگرانم. درسش همچین بفهمی نفهمی جوندار هست و اینجوری هم که جناب استاد گرامی گفتن هر آنچه کتاب و جزوه و کامپیوتر و اینا می خواید با خودتون بیارید معنیش اینه که چنان آشی واستون بپزم که بعدش همه تو صف دستشویی باشین. ببخشید البته! اون می خواد اینجوری بگیره خوب...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 7:32  توسط زیبا  | 

قدیما تمام طول هفته انتظار آخر هفته رو می کشیدم که دو روز تعطیل رو با بچه ها خوش بگذرونیم حالا تمام این دو روز رو باید بشینم خونه و هی تو اینترنت بچرخم و انتظار شروع هفته رو بکشم که لااقل سرم گرم مدرسه باشه... فکر می کردم چقدر تو لوس آنجلس بهم خوش بگذره؟؟؟!!! خوش خیال!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 4:35  توسط زیبا  |