خبر کوتاه و تلخ بود! ناصر عبداللهی درگذشت... ... این آهنگش رو دوست دارم. روحش شاد.
ساعت ۱:۲۵ شبِ و با اینکه خوابم می یاد و فردا صبح نوبت دکتر دارم دلم نمی خواد برم بخوابم. فکر می کنم این مرض شب بیداری مخصوص سیاتلِ. چون قبلاً هم که اینجا بودم همیشه شب زنده دار بودم ولی به محضِ اینکه پام رسید لوس آنجلس این عادت از سرم افتاد. اما حتی اگه این فرض هم درست باشه من بازم اینجا رو بیشتر دوست دارم و بعید نیست، درسم که تموم شد برگردم اینجا. خیلی برام عجیب بود که وقتی از لوس آنجلس می اومدم اینجا و هواپیما بالای سیاتل رسیده بود و از اون بالا می تونستم Space Needle و Down Town رو ببینم احساسی شبیه به اون زمانی رو داشتم که از تهران می رفتم بوشهر. این خیلی خیلی واسم عجیب بود که من تو این کشور غریب بتونم جایی رو پیدا کنم که احساسی مشابه شهری که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم رو به من بده (البته در مقایسه با وقتی که ایران بودم وگرنه که الان این دو احساس اصلاً قابل مقایسه نیستن). دلیلش رو نمی دونم چون لوس آنجلس به خاطر داشتن جمعیت ایرونی زیادش باید خیلی توجه من و جلب می کرد ولی نمی دونم چرا اینجوری نشد؟؟؟؟ نمی دونم... من فقط ۳ ماه اونجا بودم... شاید در قضاوت نباید عجله کنم.
دیشب که از مهمونی برمی گشتیم و ماشین دوستم یخ زده بود و یه ۲۰ دقیقه تو ماشین منتظر بودیم که یخِش باز شه که بتونیم جلومون رو ببینیم من داشتم ذوق می کردم چون حضور زمستون رو می تونستم ببینم ولی بهار با همهء خوبیش اگه ۷ یا ۸ ماه طول بکشه دیگه کسالت بار می شه...
دیر شده باید برم بخوابم.
سیاتل هستم. سرما خوردگیم هم رو به بهبودِ. از قدم مبارک بنده اینجا یه کمی طوفان شده بود و برق قسمتی از ایالت واشنگتن هنوزم که هنوزِ قطعِ. دیشب هم یه دونه بی برقی پارتی داشتیم که خیلی خوش گذشت و کلی از بچه ها رو اونجا دیدم و عکس العمل اونایی که نمی دونستن من اومدم خیلی جالب بود :). همه بهم می گفتن عوض شدی. حالا نمی دونم منظورشون همون بود که چاق شدی روشون نمی شد بگن یا چی؟؟؟؟
اخیراً در جریان یک سری فعل و انفعالات شیمیایی بنده به یک عدد گودزیلا تبدیل شده ام. گودزیلای مزبور از هر فرصتی برای خوردن هر آنچه قابل خوردن باشد استفاده کرده و در کمال شگفتی و اندوه، تمام طول روز از گرسنگی رنج می برد...
شما می گید چیکارش کنم؟
داره بارون می باره. اونم چه بارونی! انگار آسمون همهء دلتنگی هاش و یک جا به اشک بدل کرده باشه. شر شر شر... یادمِ یه وقتی عاشق این جور بارون ها بودم! چقدر دور به نظر می رسن اون سال ها. خیلی دور... بارون می بارید... مامان روی علاءالدین نون داغ می کرد و از قدیم برام قصه می گفت... چه صدای دلنشینی داشت! اینقدر که می تونستی تو قصه هاش غرق شی و باهاشون سفر کنی. بعضی ها رو بار ها و بارها شنیده بودم ولی هر بار که می شنیدم واسم تازگی داشتن. و حالا هر قدر به مغزم فشار میارم هیچکدوم رو کامل به خاطر نمیارم... گاهی دلتنگی آدم از دست زمان هم خارج می شه و روز و سال نمی شناسه. طی تنها چند روز می رسه به جایی که دیگه آخرین نقطهء دلتنگیِ و انگار سال هاست بارِ اندوهش رو به دوش کشیدی!... ... گاهی دلت می خواد بشینی و با کسی از دلتنگیت بگی... توی افکارت دنبال کسی می گردی و ته ته همهء جستجو هات می بینی دلت می خواد با همونی درددل کنی که دلتنگشی! یادت به گذشته ها می افته که وقتی به این نقطه می رسیدی دیدنِ لبخند مهربونِ همونی که خیلی دلتنگشی کافی بوده که همهء غصه هات رو فراموش کنی...
می شینم و دیونه وار تکه سنگی رو تو ذهنم ترسیم می کنم که خونهء توست! نمی دونی، تجسم هیچ چیز دردناکتر از این نیست! تجسمی که حساب رقم و عددش ازدستم در رفته! و باز روزی که من می یام و اونجا دنبال تو می گردم. شاید اون روز حتی جلایی هم به اون سنگ نمونده باشه. شاید دلتنگی من از حوصلهء دیگران خارج باشه... گرچه که من تنها به دیدنت می یام... وای که چقدر حرف بزنم. قول بده که به اندازهء همهء اون قصه هایی که واسم گفتی حرفام رو بشنوی... من به اندازهء تمام دنیا دلتنگتم.
چه خواب عجیبی بود! سرد بود و برف می بارید. راه تمومی نداشت و من می دویدم. یهو میون اون برهوت خونه تو پیدا شد. در زدم و تو در و به روم باز کردی. بی هیچ حرفی... تنها بودی! تعارف نکردی بیام تو. سرد بود. اومدم تو و گوشه ای نشستم. خونه کلی تغییر کرده بود. اما هنوز اون بوی آشنای همیشه رو می داد. نشستی کنارم و دستام رو که یخ زده بود به دهانت نزدیک کردی. نفست گرم بود! نیگات کردم. نیگام نمی کردی! دستام رو دیونه وار به سر و صورتت می کشیدی و هیچ نمی گفتی. سرت رو بلند کردم و یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد... خواستم صدات بزنم که صدام لابلای نفس هات خاموش شد. با ولعی وصف نشدنی طعم آشنای لبات رو مزمزه می کردم و گرم می شدم که آشفته من و از خودت دور کردی. گفتی باید بری...
و این اولین و آخرین کلامی بود که بین ما رد و بدل شد! برف می بارید و سرد بود. از پشت پنجره کمی تماشاتون کردم. به نظر خوشبخت می رسیدید...
کافی شاپ تعطیلِ. روی چمن ها نشستم. دانشگاه سوت و کورِ و جز صدای کلاغ ها و آدم هایی که هر از گاهی از کنارم رد می شن هیچ صدایی به گوش نمی رسه. هر روز اینجا پر از هیاهو و شور نشاط بود و تا به حال اینجا رو تا این حد خالی ندیده بودم. امتحان ها تموم شده و همه نشستن تو خونه هاشون. همه که مثل من طالب علم و دانش نیستن که فردای بعد از امتحاناتشون زودتر از همیشه پا شن بیان دانشگاه :). از امروز تا ۲-ام ژانویه باید صبر کنم تا باز کلاس ها شروع بشه و باز هیجان و دغدغهء درس و مشق که این مدت تنها دلخوشی من بودن، از سرگرفته بشه. این مدت رفتنِ به مدرسه تنها دلیلی بود که هر روز صبح من و از رختخواب می کشید بیرون و تنها چیزی که تو خونه انتظارم رو می کشید درس و مشق و کتاب بود.
حالا که امتحان هام تموم شدن احساس سردرگمی می کنم. باید واسه این ۳ هفته برنامه ریزی کنم و باز چیزی باشه که روزم رو به عشقش شروع کنم. باید تغییر ایجاد کنم...
همین الان واسه هفته آینده بلیط خریدم :). دارم میرم سیاتل. آخ جون! هوای سرد و بارونی. خدا کنه وقتی من اونجام هر روز بارون بیاد. گرچه اونجا هر روز بارون هست و احتیاجی به دعای من نیست.
امروز صبح متوجه کاغذ زرد رنگی بالای شومینه شدم. اول فکر کردم شاید آلما واسم یادداشتی، چیزی گذاشته اما وقتی نزدیکتر شدم دیدم ملیا یه لیست بالا بلند از چیزایی که می خواد رو یه تیکه کاغذ واسه سَنتا نوشته. اول از این کارش کلی خندم گرفت بعد دیدم بچه بیراه هم فکر نکرده اینجوری من و مامانش می دونیم واسه کریسمس براش چی بگیریم و خوشحال از اینکه یکی از مشکلاتم حل شد شروع کردم به خوندن لیست اما لابه لای خواسته هاش یکی دو تاش بود که من و حسابی خندوند. مثلاً نوشته بود: ( دقیقاً مثل خودش نوشتم و غلط هاش رو دست نزدم) I want I have yellow hair. ملیا عاشق موی بلوند و هر چی آدمک تو نقاشی هاش هست همه موهاشون زرد رنگِ. هیچ وقت هم نمی گه بلوند. می گه yellow hair. خواسته اش هم معصومانه بود هم خنده دار :). یا یکی دیگه این بود I want cookies for santa ... ...
دوستام که اومده بودن اینجا اولین چیزی که بهم گفتن این بود که چاق شدی! من هم هی از اون روز می خوام برم ورزش کنم و هی تنبلی می کنم تا اینکه امروز واسه درس نخوندن هم که شده هی به خودم گفتم زیبا هوا به این خوبی، برو لااقل یه ذره بدو... ... فکر کنم یه ۲۰۰ متری دویده بودم که دیدم خیلی گشنه هستم و لباسم هم اصلاً مناسب دویدن نیست و بهتر برم یه چیزی بخورم و یه وقت دیگه بدوم. رفتم ساندویج فروشی سر کوچه و همبرگر سفارش دادم وقتی که ازم پرسید نوشیدنی چی می خوری نتونستم بگم آب و عبارت coke بدون هیچ فکری از دهنم پرید بیرون... عذاب وجدان داشتم که نه درس خوندم، نه دویدم، حالا هم که دارم این غذای ناسالم رو می خورم که دیدم گارسون غذام رو همراه با یه بشقاب گنده سیب زمینی سرخ کرده داغ که بوش داشت مستم می کرد گذاشت روی میز. گفتم ببخشید ولی من سیب زمینی نخواسته بودم؟؟!! می گه می دونم، خودم دوست داشتم واستون آوردم!!!!! منم که با این قلبِ ضعیفم نمی تونستم اونا جلو چشم باشن و نخورم حتی نتونستم بگم بی زحمت این لطفت رو از جلو چشم بردار!.. ... ... هر روز اینجوری برم بدوم می ترسم خیلی لاغر شم...
تازه از مهمونی شب یلدا برگشتم. تعجب نکنید! قبلاً هم گفته بودم که اینجا شب یلدا و چارشنبه سوری و ۱۳بدر و... و ... ممکنِ از نظر زمانی خیلی بی ربط باشن. مثلاً روز شنبه ممکنِ چارشنبه سوری باشه... امشب هم یکی از اون شبای یلدایی بود که نمی دونم به چه مناسبت تصمیم گرفته بودن اینقدر زود برگزار بشه.
این ارکات هم چیز جالبیِ ها. نصف ملت مهمونی رو می شناختم بدون اینکه تا حالا دیده باشمشون. بعضی ها رو اینقدر می شناختم که یهو می خواستم برم بگم سلام فلانی ... فلان دوستت کو؟ جالب بود داشتم با دوستم می رقصیدم که اعلام کردن که آهنگ بعدی به افتخار نامزدی بابک و موناست... من چنان جیق کشیدم و بالا پایین پریدم که دوستم چشماش گرد شده بود. می گه تو اینا رو می شناسی که اینهمه ذوق کردی؟ مونده بودم چی بگم :)... آخه هم می شناختم هم امشب اولین باری بود که می دیدمشون... یکی از آدمایی که دیدنش واسم خیلی جالب بود، نویسندهء وبلاگ دلتنگستان بود!
۳ روز دیگه بیشتر به امتحانام نمونده و منم دوباره رگ شلمانیم زده بالا و هنوز لای کتابام رو باز نکردم. تازه امروز داشتم حساب می کردم که اگه حتی فاینال رو ۶۰ هم بشم بازم A می شم از بس این ولنتینو هر امتحانی گرفت یه دونه سوال اضافی هم داد اما خوب قضیه نمره نیست، نمی خوام پیشش کم بیارم و همش نگرانم ببینم این دفعه سوال اضافیش رو می تونم حل کنم یا نه؟
دلم زمستون می خواد. چه معنی میده آدم تو زمستون بتونه با تاپ تو خیابون راه بره اونم شب که قرار سردترم باشه... دلم می خواد از آسمون گوله گوله برف بیاد. بعد بشینم کنار پنچره، روبروی شومینه و بیرون و تماشا کنم. بیرون سرد، سرد، سرد. تو خونه، گرم، گرم، گرم... یه سماور هم باشه که صدای قل قل آبش مستت کنه. البته اگه یه دونه کتری سیاه و درب و داغون هم باشه و رو آتیشای توی شومینه چایی دم کنم هم می چسبه. هوس کردم چند تا سیب زمینی هم بذارم لای آتیشا کباب شن. فکرش رو بکن وقتی می خوای پوست شون رو بکنی اینقده داغن که هی از این دست به اون دست قلشون میدی. بعدشم می چسبه دستات رو که حسابی سیاه و زغالی شدن بکشی به صورت بغل دستیت... هووووووووم این آخری رو خیلی دوست داشتم!
نمی دونم نسبت بهش احساسی دارم یا ندارم ولی هنوزم زیاد بهش فکر می کنم. این یعنی چی؟ دارم؟؟؟ خیلی خرم. نه؟
خونه گرم و دلچسبِ و دارم از خوردن قرمه سبزی که پختم لذت می برم ( جای همهء اونایی که دوست دارن خالی!). همه چیز خوبِ اما یه وقتایی مثل امشب با اینکه همه چیز خوبِ من خوشحال نیستم. از عصر نشستم پای کامپیوتر و هیچ کاری نمی کنم. درست تو یه همچین وقتایی هم هست که هیشکی پیدا نمی شه باهاش بری بیرون. حتی کسی نیست باهاش حرف بزنی به هر کی زنگ می زنی میره رو پیغام گیر. حوصله درس خوندن و یا هیچ کتابِ دیگه ای رو هم نداری. حتی دلت نمی خواد بری با ملیا کارتن نیگا کنی...
ملیا امروز به مامانش می گه مامان من می خوام یه رازی رو در گوشت بهت بگم. مامانش می گه بگو. بعد که رازش رو به مامانش گفت خودش رازش رو بلند اعلام می کنه. جالبِ رازش این بود که زیبا من و میلیون تا دوست داره... چند روز پیشا به آلما (مامانش) گفته میشه زیبا خواهر من بشه؟ جالبِ که من همش ۳ سال از مامانش کوچیک ترم ها حالا ببین ملیا چطوری فکر کرده که من می تونم جای خواهرش باشم!!!!؟؟؟ هر شب هم که می یاد خونه میگه good morning ziba
...
دیروز نمی دونم چی شد که یهو دیدم پنجره یاهو جلوم بازِ و من بهش سلام کردم. برعکس اون چیزی که فکر می کردم نه از صحبت باهاش دست و دلم لرزید و نه هیجانی بود که بقیه روزم رو با فکرش سر کنم و خوشحال شم. از طرفی حرف زدنم هم به آدمی نمی موند که یادشِ یه روزی آدم اونور خط دلش رو بدجوری شکونده... فکر کنم دیگه می تونم بگم نسبت بهش هیچ احساسی ندارم... شاید؟؟؟!!!
امروز بعداز ظهر دوستام برگشتن سیاتل و خونه حسابی سوت و کور شده! زندگی هم به روال همیشگیش بر گشته. خونه، مدرسه، مدرسه، خونه، خونه... ...
امروز یه کمی بارون اومد. خیلی کم! در حالیکه شنیدم سیاتل برف اومده. بی صبرانه منتظرم ۷ دسامبر برسه چون اون روز آخرین امتحان رو می دم و بعدش می تونم برم سیاتل. اومدن دوستام بدتر هواییم کرد.
سرم پرِ از چیزایی که دست و دلم به نوشتنشون نمیره. هی تو سرم می چرخن و می چرخن و می چرخن...
امروز آخرین روز تعطیلات و فردا دوستام برمی گردن سیاتل. حیف شد! کاش می شد بیشتر می موندن!


