ساعت ۹ شبِ. تازه از خواب بیدار شدم. حالا دیگه شب خوابم نمیبره و فردا صبح که باید صبح علی الطلوع از خواب پا شم تازه چشمام گرم شده و می خوام بخوابم. هنوز بیش از یه ماه مونده که زمستون تموم شه اما امروز هوا حسابی گرم بود. پنجرهء اتاقم رو باز کردم که از بیرون نسیم خنک بیاد تو. نسیم خنکی که نبود بیاد اما صدای جیرجیرک ها حسابی اتاقم رو پر کرده. این صدا من و می بره به گذشته های دور. خیلی خیلی دور... ...
تازه از خواب بیدار شدم. داشتم خواب می دیدم. خواب خونمون رو. مامانم بود. مثل قبل. همه چیز مثل همون وقتی بود که من اومدم اینجا. کسل شدم و یه جورایی حس می کنم دلم گرفته... آلما رفته خونه مامانش اینا. مامان و باباش فردا دارن میرن مکزیک و چند ماهی اونجا می مونن. مامان ها انگار فرق نمی کنه مال کجای دنیا باشن. همه شکل هم هستن. مامان آلما رو که می بینم یادم به مامان خودم می افته. خیلی مهربونِ و از غذا نگه داشتنش واسه آلما تا سفارشاتش و حتی نگرانی هاش همه مثل مامانم می مونه. با اینکه انگلیسی بلد نیست ولی هر وقت می یاد اینجا به همون زبون خودش با من حرف می زنه. لازم نیست بدونم چی می گه. از چشماش می شه همهء مهربونی های توی حرفاش رو خوند... فکر می کنم دل منم واسش تنگ می شه.
فردا سپیده نمی یاد سر کلاس و من از الان غصه دارم که چطور ۴ ساعت جناب بارباپاپا رو تحمل کنم. لااقل سپیده بود سر کلاس واسه هم نامه نگاری می کردیم. جدیداً که در راستای غرغر کردن های سپیده بهمون ۱۰ دقیقه بین کلاس استراحت می ده، من و سپیده میریم کافی شاپ وسط دانشگاه که رو بازِ و با خیال راحت می شینیم به کافی و Apple danish خوردن و یه نیم ساعتی طولش میدیم. اینقده می چسبه...


