تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

ساعت ۹ شبِ. تازه از خواب بیدار شدم. حالا دیگه شب خوابم نمیبره و فردا صبح که باید صبح علی الطلوع از خواب پا شم تازه چشمام گرم شده و می خوام بخوابم. هنوز بیش از یه ماه مونده که زمستون تموم شه اما امروز هوا حسابی گرم بود. پنجرهء اتاقم رو باز کردم که از بیرون نسیم خنک بیاد تو. نسیم خنکی که نبود بیاد اما صدای جیرجیرک ها حسابی اتاقم رو پر کرده. این صدا من و می بره به گذشته های دور. خیلی خیلی دور... ...

تازه از خواب بیدار شدم. داشتم خواب می دیدم. خواب خونمون رو. مامانم بود. مثل قبل. همه چیز مثل همون وقتی بود که من اومدم اینجا. کسل شدم و یه جورایی حس می کنم دلم گرفته... آلما رفته خونه مامانش اینا. مامان و باباش فردا دارن میرن مکزیک و چند ماهی اونجا می مونن. مامان ها انگار فرق نمی کنه مال کجای دنیا باشن. همه شکل هم هستن. مامان آلما رو که می بینم یادم به مامان خودم می افته. خیلی مهربونِ و از غذا نگه داشتنش واسه آلما تا سفارشاتش و حتی نگرانی هاش همه مثل مامانم می مونه. با اینکه انگلیسی بلد نیست ولی هر وقت می یاد اینجا به همون زبون خودش با من حرف می زنه. لازم نیست بدونم چی می گه. از چشماش می شه همهء مهربونی های توی حرفاش رو خوند... فکر می کنم دل منم واسش تنگ می شه.

فردا سپیده نمی یاد سر کلاس و من از الان غصه دارم که چطور ۴ ساعت جناب بارباپاپا رو تحمل کنم. لااقل سپیده بود سر کلاس واسه هم نامه نگاری می کردیم. جدیداً که در راستای غرغر کردن های سپیده بهمون ۱۰ دقیقه بین کلاس استراحت می ده، من و سپیده میریم کافی شاپ وسط دانشگاه که رو بازِ و با خیال راحت  می شینیم به کافی و Apple danish خوردن و یه نیم ساعتی طولش میدیم. اینقده می چسبه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:7  توسط زیبا  | 

خدا رو شکر امتحانم رو به خوبی و خوشی دادم. آخه دیشب آلما مهمونی راه انداخته بود و من بیچاره داشتم از استرس کلافه می شدم. هی هم مهمونای بی ادبش می گفتن بابا خوب ‌B بشی چی می شه مگه؟ دلم می خواست کله شون رو بکنم. خودشم که با اینکه من ۱۰ بار گفته بودم چهارشنبه امتحان دارم ساعت ۱ که دیگه مهمونا تشریفشون رو بردن گفت داری میری بخوابی؟ گفتم نه هنوز یه چیزایی مونده که نخوندم. گفت همین زودی ها امتحانی چیزی داری؟ گفتم : بله! فردا صبح. می گه:  I am so sorry... خواستم بگم یعنی تو نمی دونستی جونِ کله ات؟؟؟... ولی خوب هر چی بود تموم شد.

روز ولنتاین هم مبارک! امروز از در و دیوار دانشگاه قلب آویزونِ. البته از چند روز پیش اینجوری بود ولی امروز دیگه خیلی بیشتر شده و خیلی از آدما رو صورتشون قلب های قرمز براق چسبوندن. یادم افتاد به یه بنده خدایی که اینجا زندگی می کنه و ماشاءالله همهء تاریخِ اینجا رو هم حفظِ اینقدر که من بهش می گفتم تو دچار از خود بیگانگی فرهنگی شدی و اونم خیلی عصبانی می شد... یادمِ بهم گفت نمی دونستم امروز ولنتاین؟؟؟!!!! ... ... بعضی دروغا بد جوری شاخ دارن نه؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:28  توسط زیبا  | 

... و امروز شد دو سال! دو سالی که بی تو گذشت...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 7:24  توسط زیبا  | 

این درسی که شنبه ها دارم خیلی بد درسی ایه. استادش هر هفته یه تمرین قلمبه میده و فکر می کنه ما فقط همین یه درس و داریم و انتظار داره در طول یه هفته شق القمر کنیم براش. از اونجا که هفته گذشته من میانترم هم داشتم و تمرین این دفعه خیلی سخت بود و گفته بود باید جوابتون رو سر کلاس ارایه کنید بنده اصلاً خودم رو اذیت هم نکردم که بخوام واسش کاری انجام بدم تا دیشب که یهویی حول و ولا ورم داشت که ای بابا حالا فردا می خوام چیکار کنم؟ نکنه حالا همین یه بار که من انجام ندادم همه تمرین هاشون رو حاضر کرده باشن؟... در همین اثنی بود که یهو یه ایده توپ واسه تمرینم به ذهنم رسید ( بدبختی انتخاب مسأله هم با خودمونِ که من اصلاً دوست ندارم ) که همه ساده بود و هم با ژنتیک الگوریتم سر و کار داشت. خلاصه با یه کم دستکاری و اینور اونور کردن کدهایی که از روی اینترنت پیدا کرده بودم اون چیزی که می خواستم درست شد و یهو دیدم در عرض ۲ ساعت من یه مدلِ تر و تمیز درست کردم... خیلی بهم چسبید. چون کلِ هفته رو بی خیال واسه خودم گذرونده بودم و حالا واسه این بی خیالیم تنبیه نشده بودم... نمی تونم بگم چقدر خوشحال شدم وقتی امروز صبح دیدم واسه این هفته تمرین نداریم!

دوباره آلما و بریجت دارن میرن مهمونی. نمی دونم من چرا مثل اونا حال و حوصله ندارم؟؟؟ دیشب ساعت ۱۲ بود که پا شدن رفتن هالیوود ( این در حالی بود که من داشتم با مدلم سر و کله می زدم ) و صبح ساعت ۶ اومدن خونه. من بودم همون یه شب واسه یه ماهم بس بود... ... آلما دیشب با یکی آشنا شده و حالا هم دارن میرن تولدش (این آلما تا سرِ کوچه هم که میره میاد می گه  I met someone ). دارم وسوسه می شم برم بگم صبر کنین منم میام... آخه من که درس بخون نیستم... ولی مشکلی که هست اینا رفتنشون با خودشونِ، برگشتنشون با کرام الکاتبین. اگه می دونستم شب برمی گردن میرفتم. کاش الان سیاتل بودم. آخه امشب خونه یکی از دوستام تو سیاتل مهمونی و همهء دوستای دیگه ام هم رفتن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 8:49  توسط زیبا  | 

امروز با اینکه هنوز یه هفته مونده تا روز ولنتاین، ملیا که همش ۵ سال داره از یکی از همکلاسی های پسرش یه دونه کارتِ قلب قلبی به مناسبت ولنتاین گرفته... آلما که این و بهم گفت پکیدم از خنده... می گه آره بخند. من که مامانشم همین یه کارت رو هم نگرفتم و نمی گیرم، اونوقت این نیم وجبی... می خوام گریه کنم... می گم خوب منم مثل تو. باز دمِ ملیا گرم. لااقل تو این خونه یکی به این مناسبت تحویل گرفته شد! 

پانوشت : امروز روز خوبی بود و هیچی هم درس نخوندم. خدا کنه فردا گند نزنم به امتحانم که همه خوشی امروز از دلم در بیاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:51  توسط زیبا  | 

من هر وقت کسی می گفت فارسی داره یادم میره می گفتم واه مگه میشه آدم زبونی که باهاش بزرگ شده رو یادش بره. حالا امروز خودم دارم با دوستم صحبت می کنم راجع به یه موضوعی، برگشتم می گم: من از اون کارهایی که هر "ننه عقربی" میره انجام میده نمی خوام... دوستم می گه ننه عقرب چیه؟ می گم این یه اصطلاحِ... دوستم می گه منظورت ننه قمرِ دیگه؟ ... احتمالاً با قمر در عقرب قاطی کردم... خودمونیم ها عجب اصطلاحاتی داریم!!!!

یه دختر هندی تو کلاسمون هست که این طفلی خوشحال بود که سلام رو از ما یاد گرفته ( من یه همکلاسی ایرونی دارم). اون روز می گه شما هر بار که همدیگه رو می بینین یه چیزی می گین، قاطی کردم. من بالاخره باید چند جور سلام کردن یاد بگیرم؟

از لابلای کامنت ها : دختر خانومای ایرونی، لطفاً این آقا حبیبِ تنها رو دریابید ...

سلام
به وبلاگم سر بزنید و با مشکل عجیب من درمورد ازدواج آشنا شوید.
همچنین نظرهای دیگران را مطالعه کرده و نظر خود را بگوئید.
حبیبی که همسری میخواهد ولی...
http://habib2tanha.blogfa.com
لطفاَ پیام من را برای دیگران نمایش دهید تا بازدیکنندگان دیگر نیز بیایند- با سپاس

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 5:16  توسط زیبا  | 

حسابی خسته ام. روزای دوشنبه و چهارشنبه از صبح تا عصر کلاس دارم. بعد از کلاس هم میرم gym و آخر سر جنازه ام تشریف میاره خونه که تازه باید بشینه و تمرین های Machine Learning رو حل کنه که هیچوقت تمومی ندارن. البته هیشکی به اندازه من خودش رو اذیت نمی کنه که حلشون کنه. نمی دونم بقیه چه فکری می کنن که حل نمی کنن چون ۶۰٪ نمرهء این درس واسه تمرین هاست؟ خلاصه  هیشکی نیست که یه وقتی که من یه جا گیر می کنم برم ازش بپرسم و با هم همفکری کنیم. استاد هم که باسنِ مبارکش می رنجه جواب ایمیل هاش رو بده. تازه باید بشینم واسه Complexity هم که هفته دیگه میانترمش هست و هیچی بلد نیستم بخونم... امروز داشتم واسه ولنتینو غرغر می کردم که من هیچی بلد نیستم و اونم هی می خندید و می گفت ریلکس باش. امتحان خیلی سخت نیست. اینقدر غر زدم که گفت حالا بعداً تمرین های Machine learning ت رو بیار ببینم چی بهتون گفتن ...

این گو هم که من و مسخره کرده. آره! درست خوندید. اشتباه تایپ نکردم. گو اسم استادمه. ما اینجا تو دانشکده مون همش ۴ تا دونه استاد داریم که ۲ تاشم گو از آب در اومدن. یعنی فامیلشون اینه (Guo). ترم پیش با یکی از گو ها درس داشتم. این ترم با یکی دیگه شون. این یکی خیلی شلم شوربا درس می ده و اصلاً نظم و ترتیب نداره کارش. از اول همهء تمرین هایی رو که قرار تو طول ترم بده آنلاین پست کرده. خوب منم رفتم اونایی رو که بلد بودم حل کردم. بعد عوضِ اینکه تشویقم کنه می گه اینا رو بعداً ازت تحویل می گیرم. آخه من نمی دونم چه فرقی می کنه الان با بعداً ؟؟؟ فقط واسه اینکه مجبور باشم ۲ ساعت برم الکی تو لب بشینم و بگم دارم هنوز رو تمرینام کار می کنم... بدجنس! وای این آقای گو مثل عروسک خمیری می مونه. کاش می شد یه عکس درست حسابی ازش می گرفتم می ذاشتم اینجا. یه آدم کوچولوی گرد و لپی که بدنش یه تار مو هم نداره. شلوارش رو هم می کشه تا زیر گلوش. یه عینک سیاه ته استکانی هم داره. با دو تا دندون خرگوشی که خیلی با مزه اش کرده. بعد تصورش رو بکنین یه همچین موجودِ با نمکی به Zero هم هی بگه زیزوو چه خنده دار می شه...

حالا تو این هیر و ویری که اینهمه کار دارم نمی دونم وبلاگ نوشتنم کدومه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:47  توسط زیبا  | 

امشب شب عاشوراست و من حسابی دلم گرفته. خبردار شدم یکی از دوستان دوران تحصیلم که کمتر از سه سال پیش مامانش رو از دست داده بود، حالا پدرش رو هم از دست داده. این و که شنیدم یادِ خواهر کوچولوش افتادم که حالا شاید تنها ۱۲، ۱۳ سالی داشته باشه و بیشتر غصه ام گرفت...

یکی از رسومی که بوشهری ها واسه ماه محرم دارن درست کردن مختک علی اصغرِ. مختک یعنی همون گهواره و از چوب درست شده و دور تا دورش رو با پارچه های رنگی و بیشتر سبز و شب نما می پوشونن که این پارچه ها رو معمولاً کسانی که نذری داشتند و حاجتشون رو گرفتن میارن. راستش من نمی خوام راجع به درست و غلط بودن این رسوم حرفی بزنم فقط چون یه جورایی دور و برم از بچگی این مراسم بوده و یه جورایی باهاشون بزرگ شدم الان دلم اون حال و هوا رو می خواد. امشب تو کوچه پس کوچه های بوشهر حال و هوای حزینی برقرارِ و مراسم شمع زنی برپاست. بوی هیزم هایی که زیر دیگ های بزرگ آش و حلیم در حال سوختن هستن همهء کوچه ها رو پر کرده. صدای زنجیرزن ها به گوش می رسه... یادش به خیر چقدر سر به سر مامانم میذاشتم تا حلوایی که مخصوص واسه زنجیرزن ها می پخت حاضر می شد. همیشه نگران بود نکنه خوب کش نیاد و انگشت پیچ نشه. کاش شوره هایی رو که مامانم می خوند بلد بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 10:20  توسط زیبا  | 

امروز همین که وارد کلاس شدم دیدم ولنتینو داره از کلاس میره بیرون. من و که دید خندید و گفت زیبا فکر می کنم جزوه ای که پیشِ منِ مال تو باشه. دارم میرم از تو اتاقم بیارمش... وای نمی تونم بگم چه ذوقی کردم چون همش خدا خدا می کردم که اون ورش داشته باشه ولی زیاد امیدوار نبودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 5:12  توسط زیبا  | 

حالا که جزوهء نازنینم رو گم کردم، دیگه حال و حوصله درس خوندن از روی کتاب رو هم ندارم. کاش می دونستم الان جزوه ام کجاست! کاش تو دانشگاه باشه و بتونم پیداش کنم. واسم خیلی خیلی مهمه... اینقدر پکرم که حتی حال و حوصله نوشتن رو هم ندارم... همینجوری دارم بی هدف یه چیزایی تایپ  می کنم که زمان بگذره و منتظرم فردا بشه که زود برم دانشگاه دنبالش بگردم. عجیبِ که من اینقدر عوض شدم. منی که هیچوقت تو طول دوران تحصیل اصلاً سر کلاس نمی رفتم که بخوام جزوه بنویسم و همیشه از روی جزوه های کپی شده ای که تازه اونم شبِ امتحان که همه جزوه هاشون رو می خواستن به فکر تهیه اش می افتادم حالا از گم شدن یک دفتر اینقدر غمگینم که کم مونده گریه ام بگیره. خوبِ حالا طرز تهیهء بمب اتمی رو که کشف کرده بودم اون تو نبود وگرنه حالا چه وضع اسفباری داشتم!!!؟؟؟ آدمِ دیگه! یه وقتایی یه چیزایی می شن دلخوشیت که شاید به نظر خنده دار بیاد. حالا دلخوشی منم این بود که درست مثل بچه درس خونا هی بیا م تو اینترنت دنبال چیزای مربوط به درسم که بلد نیستم بگردم و دونه دونه از گوشه و کنار اینا رو جمع کنم و لابلای جزوه ام بنویسمشون... یا اینکه بشینم تمرینای آخر هر فصل رو حل کنم و تر و تمیز توی دفترم بنویسمشون که بعداً هی بشینم نیگاشون کنم و کیف کنم که خودم اینا رو حل کردم. ولی فقط این نبود. یه جورایی ثمرهء ۴ ماه ذره ذره فکر کردنم اون تو بود. حالا گمش کردم... حق دارم غصه ام بگیره، نه؟

از تغییرات دیگه ام اینکه من امروز با لوسی بازی کردم. البته اون بیشتر به عروسک شبیهِ تا به سگ ولی خوب همینم واسه من یه پیشرفتِ که حالا می تونم از سگ های هم قد و قوارهء اون نترسم. البته هنوزم زیاد با اینکه لیسم بزنه چندان کنار نیومدم.

وقتی این نوشته ها رو می خونید شاید درست حدس زدن سنم واستون کمی سخت بشه اما نمیتونم دروغ بگم که؟؟ من الان حسابی شاکی ام و امیدوارم بتونید من و درک کنید و با گفتن اینکه بعضی ها چه مشکلاتِ بزرگی دارن و چه و چه من و به محاکمه نکشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:5  توسط زیبا  | 

جزوه ام رو گم کردم. می خوام گریه کنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 8:20  توسط زیبا  | 

باید بخوابم. فردا باید زود پا شم آخه. کلاس دارم. اما اصلاً خوابم نمی یاد. مشقم رو هم که فرستادم رفت ( اینقده ناز شده بود) و هیچ کاری نیست انجام بدم. اینه که باز وبلاگ داشتن به دردم خورد و دارم اینجا رو خط خطی می کنم شاید کم کم خوابم بگیره... چه حرصی خوردم این یه هفته تا این مشقم رو انجام دادم ولی حالا می بینم با اینکه فردا صبح آخرین مهلتِ هیشکی هنوز مشقش رو نفرستاده جز من که مثل بچه خر خونا که همه ازشون بدشون می یاد فرت فرت با کلی توضیح و تفصیل و شکل که احتمالاً حال بقیه رو به هم می زنه فرستادمش. راستش از چند روز پیش منتظر بودم امشب بشه که بفرستمش بره و دیگه اینهمه باهاش ور نرم. از کار و زندگی انداخته بود من و ولی نمی خواستم کُدم رو زود بفرستم که همه برن فضولی کنن ببینن من چی نوشتم ولی انگار حالا هم همچین فرقی نکرد...

امشبم که آلما و دوستان رفتن اون کلابی که من دوست دارم و من چون فردا کلاس دارم نتونستم برم... من و مومو و لوسی موندیم خونه! لوسی سگ بریجتِ. مومو کم بود آخه! این لوسی هم که انگار دیونست. نیم وجب بیشتر نیست و همش داره می دواِ. همینه رشد نمی کنه. نمی دونم دنبال چی می گرده؟ گفتم دارین میرین این و بکنین تو یه اتاق و درش رو ببندین که من حوصله ندارم. طفلی اولش یک کم کم واق واق کرد بعد دید فایده نداره آروم گرفت... جدیداً هم که ملیا گیر دادن که میمون می خوام. همین و کم دارم دیگه. گفتن یهو رو درم بزنید جنگل حیوانات... آخه موضوع ترسش نیست که این مومو همش میره تو دستشویی من کاراش رو می کنه. من نمی دونم کی بهش یاد داده که اونجا واسه اون کاراست که هیچ جای دیگه اون کار رو نمی کنه اِلا تو دستشویی بنده... گفتم می بینی تو رو خدا این یه ذره خرگوشم حالا می خواد حالِ من و بگیره.

اینجوری که پیداست وبلاگ نویسی نه تنها باعث نمی شه آدم خوابش ببره بلکه خواب و هم از سر آدم می پرونه...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:44  توسط زیبا  | 

امروز صبح بعد از اینکه از رختخواب بیرون اومدم و رفتم دست و روم رو شستم، برگشتم تو اتاق که وسایل حمامم رو بردارم که متوجه صدای خرش خرشی شبیه جویدن کاغذ شدم. سرم رو از توی کمدم آوردم بیرون که ببینم چیه؟ که متوجه جسم سفید پشمالوی کوچولویی میون کتاب ها و جزوه هام شدم. بله! جناب مومو خیلی خونسرد مشغول نوش جان کردن جزوه های بنده بودن. مومو خرگوش کوچولوی ملیاست که دو ماهی میشه با ما زندگی می کنه. منم با اینکه از هرگونه جک و جونوری می ترسم، ایندفعه یک کمی تو رودروایسی گیر کردم. تازه اولش اینقدر کوچولو و آروم بود که خجالت می کشیدم بگم من ازش می ترسم. ولی در عرض همین دو ماه چنان هیکلی به هم زده که بیا و ببین. بعضی وقت ها که میزنه به سرش و خونه رو به میدون مسابقه دو میدانی تبدیل می کنه من از ترسش میرم رو بلندترین صندلی خونه می شینم و پاهام رو هم جمع می کنم تو شکمم... خلاصه سرتون رو درد نیارم حالا، هم من ازش می ترسیدم هم نمی تونستم ببینم که داره جزوه های نازنینم رو قورت میده. رفتم گوشه جزوه ام رو گرفتم که از دهنش بکشم بیرون ولی مگه جدا می شد. اینقدر به دهنش مزه کرده بود که محکم جزوه رو با دندوناش نگه داشته بود و ترجیه می داد تو هوا آویزون بشه اما اون و ول نکنه... اما خوب به هر ترتیبی که بود بالاخره مومو رو با هویج اغفال کردم و از اتاقم بیرونش کردم...

حرف از خرگوش شد، یادم به دیروز افتاد. خوب نیست آدم کسی رو مسخره کنه اما بد نیست آدم گاهی متناسب با سن و موقعیتش لباس بپوشه. دیروز باز یکی از اون شنبه های نازنینی بود که باید صبح کله سحر پا می شدم که برم دانشگاه به مدت ۴ ساعت وزوز های جناب آقای باربا پاپا یا همون باپا رااُ رو گوش کنم. وقتی رسیدم استاد و دو سه نفری سر کلاس بودن و عکس یه خانوم هندیِ هم کلِ وایت برد رو پوشونده بود، اول فکر کنم خدایا چی شده این دیگه چیه که دوزاریم افتاد این پس زمینهء دسکتاپِ لپ تاپِ استادِ... یه نیم ساعتی تو کفِ این خانوم خوشگلِ بودم که یهو متوجه برچسبِ خرگوشی روی پیرهن استاد شدم که یکی از شخصیت های کارتونی مورد علاقه ام بود و تمام گوشهء سمت راست پیرهنش رو پر کرده بود. فقط مونده بودم این خرگوش اونجا چیکار می کنه؟ که دیدم ایشون خیلی سلیقه به خرج دادن و از توی جیبِ سمت چپِ پیرهنشون هم کلهء خرگوشِ زده بیرون... حالا بماند که من وقتی اکتشافاتم رو واسه سپیده رو کاغذ نوشتم که ببینم اونم به این موضوع دقت کرده یا نه دیگه نمی تونستیم تو کلاس بشینیم و همهء عالم و آدم فهمیدن ما یه چیزیمون هست...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط زیبا  |