تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

ساعت های پایانی سال ۸۵ رو پشت سر میذاریم و با اینکه حال و هوای ابری و بارونی سیاتل هیچ شباهتی به بهار نداره اما بازم شور و هیجان خاصی دارم که بی شباهت به گذشته ها نیست.

تو این سالی که گذشت، بازم اتفاقات زیادی افتاد. جابه جایی ای داشتم که شاید یکی از مهمترین اتفاقات توی این چند سالی بوده که اومدم اینجا و باعث شد زندگیم حال و هوای دیگه ای پیدا کنه. این جابه جایی کمک کرد خودم رو بیشتر بشناسم و دنیای دور و برم رو از یه زاویهء تازه نگاه کنم. فکر می کنم یه تغییری بود که لازم داشتم و کمک کرد بعضی از روحیاتم در جهت خوبی عوض بشه. اتفاقات ریز و درشت دیگه ای هم بود که شاید اینجا جای خوبی واسه گفتنشون نباشه. اما جمعاً نظر خوبی نسبت به سالی که گذشت دارم.

خوب دیگه، عید همگی هم مبارک! ممنون از همهء دوستانی که توی این یک سال با من بودید و با کامنت هایی که واسم گذاشتید، نذاشتید تنها باشم. همه تون رو دوست دارم. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی، پر از شادی و عشق و سلامتی داشته باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:19  توسط زیبا  | 

این ترم هم تموم شد. چند ساعت دیگه دارم میرم سیاتل. ولی نمی دونم چرا خوشحال نیستم این دفعه. اصلاً تنبلیم می یاد برم. از عصری هم یه سر درد بدی گرفتم که نگو! بازم خوبِ همش یه هفته بیشتر تعطیل نیستم و زیاد هوای درس و مدرسه از سرم نمی پره. تازه ولنتینو جونم لطف کردن واسه خالی نبودن عریضه یه عالمه کاغذ (paper به فارسی چی می شه؟) داده واسه تعطیلات بخونم.

از بس رو YouTube موسیقی گوش کردم، سرم بدتر شد. هی هم حرص خوردم که چرا نوال الزغبی صورتش رو داغون کرده. بگو آخه به تو چه؟ ولی آخه قبلش خیلی خوشگل تر بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:55  توسط زیبا  | 

در انتظار شروع کلاس با لپ تاپم ور می رفتم که شاید حضورش باعث شد سرم و ببرم بالا و اون و که با لیوان کوچولوی اسپرسو در دست من و نیگا می کرد ببینم. گفت: " داری درس می خونی؟ " گفتم: " نه! بازی می کنم. " یه صندلی برداشت و اومد سر میزم نشست. کمی از گرمی هوا گله کردیم. گفت آخر هفته سوال های امتحانمون رو طرح کرده و به نظرش امتحان خیلی آسونِ ( اون همیشه به نظرش امتحاناش آسونِ در حالی که نیست). بازم پرسید کی میری سیاتل؟ (این بار سوم بود) و من همون جوابِ همیشگی... ... ... رفتیم سر کلاس... کمی مسأله حل کرد. منم دل و دماغ نداشتم سؤال هام رو بپرسم ( قابل توجه مریم  )، آخه از قسمت هایی بود که گفت تو امتحان نیست. منم دیگه حوصله دانشمند بازی نداشتم... اومدم خونه... تو راه دلم حسابی هوس هندونه کرده بود. تنها چیزی بود که تو این هوای گرم می چسبید... رفتم خریدم... ولی نمی دونم چم شده که غمگینم هنوز! اعصابم هم خورده! من دلم می خواد گریه کنم الان...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5:21  توسط زیبا  | 

هوا ناجوانمردانه گرمِ. توی همون کافی شاپِ وسط دانشگاه نشستم و آفتاب مخم و سوزونده! خوابم می یاد و دلم می خواد برم کافی بخرم اما تو این جهنم آخه مگه کسی می تونه کافی بخوره؟؟ دارم بعد از مدت ها بنیامین گوش می کنم... و چه خاطره هایی که زنده نشد با این آهنگ ها! کاش می شد اون خاطره ها واسه همیشه از صفحهء ذهنم پاک می شدن!

موندم من چه جوری می خوام تابستون رو اینجا سر کنم؟ یعنی صد رحمت به بوشهر خودمون. اونجا لااقل این موقع از سال هوا خیلی با حالِ... مدت ها بود همچین آفتاب داغی رو کله ام نتابیده بود. لابد می گید خوب مجبوری اومدی اینجا نشستی؟ خوب اولاً اینجا سرعت اینترنتش خوبه و دیگه اینکه یه جورایی دوست داشتنیِ...

منتظرم که ساعت ۲:۳۰ بشه که برم سر آخرین کلاس در این ترمی که گذشت. امیدوارم که امروز تکلیف خیلی از سوال هایی که تو ذهنم هستن معلوم شه. نمی دونم چرا اینقدر دیر می گذره؟ من حوصله ام سر رفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:40  توسط زیبا  | 

آخر ترمی مرض درس نخونی افتاده بجونم. سه روز که دور خودم می چرخم و هنوز هیچی درس نخوندم. امشبم گذشت و بازم هیچی. ساعت ۱۱ شب، تازه به سرم زده پیتزا سفارش بدم و همانند یک عدد گودزیلا نصف یه پیتزای گنده رو تنهایی خوردم. فکر می کنم مریض شدم! آخه من مثلاً ۲ تا امتحان دارم همین چهارشنبه. این آقای گو هم می گن میانترم رو آسون می گیره و پایانترم که رسید حسابی یه حالی به سوال ها میده... خدا کنه من تا فردا حالم خوب شه و این مرض یللی تللی (درست نوشتم؟) دست از سر کچل من برداره... همش تقصیر ولنتینوِ که وقتی گفتم هنوز که پایانترم رو ندادم، معلوم نیست از درس شما A بشم، گفت: "من اگه یه دانشجو یکی از امتحاناش رو خراب کنه ۲ تای دیگه رو در نظر می گیرم"... این یعنی نترس دیگه. منم که ظرفیت ندارم یکی خیالم رو راحت کنه همش باید دلشوره واسم درست کنن که درس بخونم...

آخ جون! الان رادیو داشت راجع به یه مهمونی که من ازش خبر نداشتم توی سیاتل آگهی پخش می کرد. چقدر که خوش بگذره در سیاتل! یه هفته دیگه من این موقع امتحانام رو دادم و دارم بار و بنه ام رو جمع می کنم که برم فرودگاه و صبح کله سحر رو سر مردم سیاتل خراب شم... اون سری که تا رسیدم طوفان شد و بی برقی! یه مناطقی که تا یه هفته برق نداشتن بیچاره ها تو اون سرما...

ایندفعه می دونم که دلم واسه مدرسه تنگ می شه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:43  توسط زیبا  | 

شعور که ندارم بزرگ و کوچیک حالیم بشه که! داره واسم خاطره تعریف می کنه. می گه بچه که بودم رفته بودم کوهای آلپ واسه اسکی که بد جوری زانوم داغون شد. من قش قش می خندم. اونم با چشای گرد شده زل زده به من. می گم نه به این نمی خندم که پات داغون شده. ما یه کارتون داشتیم تو ایران به نام بچه های کوه آلپ. از اینکه دیدم تو هم یه دونه از اون بچه ها بودی خندم گرفته... این دفعه دو تایی خندیدیم.

پانوشت۱ : از بچه های کوه آلپ گفتم، اینم واسه اونایی که علی کوچولو رو دوست داشتن.

 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 12:13  توسط زیبا  | 

باید فراموشش کنم... باید... نمی تونم که... ... ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:55  توسط زیبا  | 

دیروز وقتی اومدم خونه متوجه تنگ بلوری ای روی میز نهارخوری شدم که ۳ تا ماهی کوچولو توش در حال ورجه ورجه کردن بودن. خیلی جالب بود که درست در این موقع از سال که داریم به نوروز نزدیک می شیم آلما فکر خریدن ماهی به سرش زده... حالا هی که از اتاقم می یام بیرون و این ماهی ها رو می بینم یادم به اون وقت ها می افته که چه ذوقی واسه ماهی عید داشتم. من این مدت که اینجا بودم هیچ سالی هفت سین نداشتم و حالا بعد از سال ها دیدن این ماهی ها من و حسابی هوایی کردن. ماهی های قرمز کوچولویی که گاهی به سال تحویل نرسیده می مردن. یادمه روزای آخر سال این خواهر زاده های من مدام با یه کیسه فریزر که توش ماهی بود در حال رفت و آمد بودن و نمی دونم چه بلایی سر این ماهی ها می آرودن که هنوز ساعتی نگذشته، گریه کنان باز عازم سر کوچه می شدن که یکی دیگه بخرن (خونه خواهرم در چند قدمی خونه ماست.)... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:10  توسط زیبا  | 

امروز بارون می بارید. شلاقی و پر و سر و صدا. درست مثل بارون های بوشهر. هر وقت اینجوری بارون می یاد خاطرات خونه زنده می شن. که چقدر دورن اون روزا...

خیال می کردم، روزی میرم خونه. خیابان امام، کوچه گلخونه... مامان در و به روم باز می کنه و هر دو از شوق دیدن هم اشک می ریزیم. میون گریه و خنده همدیگه رو در آغوش می کشیم... اما... ... دو سالی می شه که دست تقدیر خط بطلانی روی تمومی خیال پردازیهام کشیده. و دیگه او نیست که انتظار اومدن دخترکش رو بکشه... ... ... و من اما هیچوقت دست از خیال پردازی نکشیدم. می دونستم که باز روزی میرم خونه. او دیگه نیست اما تمام گوشه و کنارِ خانه مملو از یاد و خاطرات اوست. دلم می خواست وقتی میرم خونه، اونجا رو همونجوری ببینم که روزی که ترکش کردم بود... با خودم خیال می کردم که میرم سراغ کیفِ دستی مامان. حتماً هنوز کرمِ دست و شیشهء عطری که تنها لوازمِ آرایشی اون بودند اون تو هست... چشمام رو می بندم و بو می کشم. انگار که اون توی آشپزخونه ست و من منتظرم که برنج رو که دم کرد با دو تا استکان و فلاکس چای بیاد. هر دو بریم توی آفتابی که گوشهء هال افتاده بشینیم و با هم چای بخوریم... می دونستم وقتی که چشمام رو باز کنم او نیست. بوی او اما هست. نیمچه آفتابی هم گوشهء هال پخش شده و فلاکس چای توی آشپزخانه انتظارم رو می کشه.. می رم اون رو بر می دارم و می یام گوشهء هال می شینم و به یاد اون روزا توی خونه ای که پر از خاطرات تکرارنشدنی ست چای می نوشم...

داداش کوچولوی من حالا اینقدری بزرگ شده که از خودش خونه داشته باشه. محمد و مژگان به زودی خونه رو ترک می کنن... دیگه هیچکس ساکن خونهء توی فرعی سوم کوچه گلخونه نخواهد بود. دیگه وقتی برم نه تنها او که دیگه خونهء اون هم نیست... خونه ای که روزی اونهمه شلوغ بود و پر هیاهو به خاطره تبدیل می شه و بس... خونه ای که از روزی که چشم باز کردم اسمش خونه بود. توش بزرگ شدم. درس خوندم. خندیدم. گریه کردم. ازدواج کردم و روزی هم ترکش کردم... خونه ای که شاهد شادی و غم آدم هایی بوده که دیگه نیستن. خونه ای که روزی در و دیوارش جایگاه آروزهای اون آدم هایی بوده که دیگه نیستن.... حافظهء من ضعیفِ اما اون خونه، اون در و دیوار سنگی چیزای زیادی رو به یاد دارن. اون  آشپزخونه کجا اون زنی رو که هزاران هزار بار پای اجاق گاز، عرق ریزان غذا پخته را از یاد می بره؟ اتاق پذیرایی چطور یادش می ره روزایی رو که چنان مملو از مهمانِ عید می شد که قبلی ها باید می رفتند که جا برای اونایی که تازه اومدند باشه. نه اینکه اتاق کوچیک باشه... گفته بودم اون خونه شلوغ بود و پرهیاهو! خدا می دونه چقدر مهمان توی اون خونه اومده و رفته؟؟؟ چه مهمان ها که دیگه نیستن... و صدای خنده های بابا هیچوقت از یادم نمیره. و چهرهء خندان مامان که وقتی بابا می خندید خوشحالی توش موج می زد... یادش به خیر مامان همیشه می گفت وقتی دخترم بیاد میدم از در گلخونه تا خونه رو گل بزنن. افسوس که دیگه راهِ گلخونه به هیچ جا ختم نمی شه...

خوشحالم که محمد و مژگان کوچولو سال نو رو توی خونه ای نو جشن می گیرند اما چه کنم که دلم برای خونه تنگِ و حالا می دونم که این دلتنگی رو دیگه هیچوقت پایانی در کار نیست... بازم روزی به اون خونه خواهم رفت اما افسوس که اون روز خونه خالی ست و خاموش... کاش تا اون روز در و دیوار خونه سر جاشون باشن...

پانوشت۱ : من باز رفتم از آخرین وسوسه آهنگ خوشگل دزدیم.

 
پانوشت ۲ : من امشب بلیط خریدم. فردای امتحانا دوباره پرواز به سوی سیاتل.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:7  توسط زیبا  | 

این بارباپاپا دروغگوترین استادیِ که به عمرم دیدم. بدقولِ بی مسئولیت، از شنبه وعده و وعید داده که من روز دوشنبه اعلام می کنم که اوضاع و احوالاتتون تو این درس چه جوریِ، که اگه دیدید خیلی چنگی به دل نمی زنه، برید و خلاصه خلاص. آخه ایشون نه تا حالا میانترم گرفتن که ما بدونیم وضعمون چیه؟ نه هیچوقت تمرین هامون رو صحیح کردن بهمون پس دادن. حالا منم که یه شاگردِ کنه که وقتی امتحان میدم میرم دمِ در اتاق استادِ می شینم که ورقه من و صحیح کنه (از اون شاگرد مزخرفا دیگه). حالا ببینید چه کشیدم من از دستِ این استاد. هر بار قبل و بعد از هر تمرین اینقدر ایمیل می زنم که آقا نظرت راجع به تمرینای من چی یه که یارو سر کلاس اسم ایمیل که میاد در هر موقعیتِ مکانی که باشه اگه لازم بشه ۱۸۰ درجه هم بچرخه، سرش حتماً به سمت من می چرخه... تا اینکه اون روز خودش گفت من دوشنبه نظرم رو راجع به کلاس پست می کنم. وای... من اینقدر هیجان داشتم که نمی تونستم صبر کنم دوشنبه بشه... دوشنبه شد. من از صبح هی وب سایت رو چک کردم، خبری نبود.  بازم چک کردم، بازم هیچ خبری نبود... اینقدر که دیگه ساعت ۱ شب ناامید شدم و خوابیدم. فرداش دیدم پست کرده که ببخشید که دیر شد و پست نکردم. منتظر باشید که امشب حتماً اعلام می کنم. اما نه تنها دیشبم خبری نشد بلکه تا الانم که ساعت ۱:۳۴ بامداد روز پنجشنبه ست خبری نیست که نیست... حالا شاید بگید من خیلی نق نقو و خر خون هستم که اینقدر حرص می زنم. آخرشم می گیرم نمره ام رو دیگه. ولی چیزی که حرصِ من و در می یاره اینه که این آقا یه ارزیابی ناقابل از اون تمرین های بالا بلندی که به ما میده نمی تونه بکنه، اونوقت هر هفته می یاد سرکلاس تنها یه مشت قصه می گه، آخرشم یه تمرین میده که ما واسه انجامش باید بریم یه نرم افزار جدید یاد بگیریم و کلی مطلب رو وب بخونیم تا تازه بدونیم دنیا دستِ کیه؟ بعد که علامه دهر شدیم حالا یه مسأله طرح کنیم و بعد مدلسازیش بکنیم با همون نرم افزاری که خدا شدیم دیگه توش، ببریم بدیم به آقا که ایشون زورش بیاد حتی یه نظر حواله این تمرین زبون بسته بکنن...

کلاً هیچوقت از آدمای بدقول خوشم نمی اومده. چه فایده که بدونی طرفت به تعداد ذرات معلق در فضا وعده های سر خرمنی داره که بهت بده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:14  توسط زیبا  | 

از اونجا که بنده خیلی اهل علم و دانش آموختن هستم و تو خونه هم حسابی حوصله ام سر رفته بود، پا شدم اومدم دانشگاه نشستم سر کلاس مردم که وبلاگ نویسی کنم. یکی از شاگردا هم سرِ کلاس خوابش برده و با خیال آسوده خوابیده. الان ساعت ۶:۴۸ عصر و این کلاس قرارِ تا ساعت ۹ شب ادامه داشته باشه. نیگاش می کنم خندم می گیره. می ترسم ولنتینو از کلاس بیرونم کنه. دیگه هم نذاره تفریحی بیام سر کلاساش. همین الانش هم به اندازهء کافی دارم تق تق ایجاد می کنم که مزاحم قلمداد شم... خوشم می یاد هیچی هم نمی فهمم از درسِ. یه درسیِ که قرارِ ترم دیگه بگیرمش... الان ولنتینو یه تمرین داده بچه ها حل کنن. یه پسر کوچولوی لاغر مردنی هم اومده پای تابلو هی داره گیح می زنه که حلش کنه. بیچاره ها پنجشنبه امتحان دارن...

خوب دیگه چی بنویسم؟؟؟ باید تا ساعت ۹ خودم رو سرگرم کنم دیگه. آخه بگو دختر مریض بودی گفتی می شه بیام سر کلاستون؟؟؟؟  به سرم زده لپ تاپم رو در بیارم بشینم قسمت ۱۷ ام باغ مظفر رو نیگا کنم. گوشی هم دارم کسی صداش رو نمی شنوه. فقط اگه مثل قسمت قبلیش باشه نه تنها من و از کلاس بیرون می کنن، دیگه تو دانشگاه هم رام نمی دن. آخه این عمو منصور و حیفِ نون خیلی خنده دارن به خدا... البته من تازه تماشای این سریال رو شروع کردم. احتمالاً در آینده شخصیت های مضحک تری واردِ داستان می شن اینجوری که می گن. 

من فعلاً برم یه کم ادای گوش دادن در بیارم تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 6:31  توسط زیبا  |