امروز بارون می بارید. شلاقی و پر و سر و صدا. درست مثل بارون های
بوشهر. هر وقت اینجوری بارون می یاد خاطرات خونه زنده می شن. که چقدر دورن اون
روزا...
خیال می کردم، روزی میرم خونه. خیابان امام، کوچه گلخونه... مامان
در و به روم باز می کنه و هر دو از شوق دیدن هم اشک می ریزیم. میون گریه و خنده
همدیگه رو در آغوش می کشیم... اما... ... دو سالی می شه که دست تقدیر خط بطلانی روی
تمومی خیال پردازیهام کشیده. و دیگه او نیست که انتظار اومدن دخترکش رو
بکشه... ... ... و من اما هیچوقت دست از خیال پردازی نکشیدم. می دونستم
که باز روزی میرم خونه. او دیگه نیست اما تمام گوشه و کنارِ خانه مملو از یاد
و خاطرات اوست. دلم می خواست وقتی میرم خونه، اونجا رو همونجوری ببینم که روزی که
ترکش کردم بود... با خودم خیال می کردم که میرم سراغ کیفِ دستی مامان. حتماً هنوز
کرمِ دست و شیشهء عطری که تنها لوازمِ آرایشی اون بودند اون تو هست... چشمام
رو می بندم و بو می کشم. انگار که اون توی آشپزخونه ست و من منتظرم که برنج رو که
دم کرد با دو تا استکان و فلاکس چای بیاد. هر دو بریم توی آفتابی که
گوشهء هال افتاده بشینیم و با هم چای بخوریم... می دونستم وقتی که چشمام رو باز کنم
او نیست. بوی او اما هست. نیمچه آفتابی هم گوشهء هال پخش شده و فلاکس چای توی
آشپزخانه انتظارم رو می کشه.. می رم اون رو بر می دارم و می یام گوشهء هال می
شینم و به یاد اون روزا توی خونه ای که پر از خاطرات تکرارنشدنی ست چای
می نوشم...
داداش کوچولوی من حالا اینقدری بزرگ شده که از خودش خونه داشته
باشه. محمد و مژگان به زودی خونه رو ترک می کنن... دیگه هیچکس ساکن خونهء توی فرعی
سوم کوچه گلخونه نخواهد بود. دیگه وقتی برم نه تنها او که دیگه خونهء اون هم
نیست... خونه ای که روزی اونهمه شلوغ بود و پر هیاهو به خاطره تبدیل می شه و بس...
خونه ای که از روزی که چشم باز کردم اسمش خونه بود. توش بزرگ شدم. درس خوندم.
خندیدم. گریه کردم. ازدواج کردم و روزی هم ترکش کردم... خونه ای که شاهد شادی و غم
آدم هایی بوده که دیگه نیستن. خونه ای که روزی در و دیوارش جایگاه آروزهای اون آدم
هایی بوده که دیگه نیستن.... حافظهء من ضعیفِ اما اون خونه، اون در و دیوار سنگی
چیزای زیادی رو به یاد دارن. اون آشپزخونه کجا اون زنی رو که
هزاران هزار بار پای اجاق گاز، عرق ریزان غذا پخته را از یاد می بره؟ اتاق
پذیرایی چطور یادش می ره روزایی رو که چنان مملو از مهمانِ عید می شد که قبلی
ها باید می رفتند که جا برای اونایی که تازه اومدند باشه. نه اینکه اتاق کوچیک
باشه... گفته بودم اون خونه شلوغ بود و پرهیاهو! خدا می دونه چقدر مهمان توی
اون خونه اومده و رفته؟؟؟ چه مهمان ها که دیگه نیستن... و صدای خنده های
بابا هیچوقت از یادم نمیره. و چهرهء خندان مامان که وقتی بابا می خندید خوشحالی توش
موج می زد... یادش به خیر مامان همیشه می گفت وقتی دخترم بیاد میدم از در گلخونه تا
خونه رو گل بزنن. افسوس که دیگه راهِ گلخونه به هیچ جا ختم نمی شه...
خوشحالم که محمد و مژگان کوچولو سال نو رو توی خونه ای نو جشن می
گیرند اما چه کنم که دلم برای خونه تنگِ و حالا می دونم که این دلتنگی رو دیگه
هیچوقت پایانی در کار نیست... بازم روزی به اون خونه خواهم رفت اما افسوس که اون
روز خونه خالی ست و خاموش... کاش تا اون روز در و دیوار خونه سر جاشون باشن...
پانوشت۱ : من باز رفتم از آخرین وسوسه آهنگ خوشگل دزدیم.
پانوشت ۲ : من امشب بلیط خریدم. فردای امتحانا دوباره پرواز به
سوی سیاتل.