تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

امروز برای درس نخوندن هم که شده حس آشپزیم گل کرده بود و تو اینترنت داشتم دنبال طرز تهیه ته چین می گشتم. راستش از ته چین های خودم چندان دل خوشی ندارم و دوست داشتم ببینم بقیه چه جوری ته چین درست می کنن. در این جستجو چیز تازه ای در مورد ته چین کشف نشد اما طرز تهیه انواع و اقسام خوراکی ها رو کشف کردم. بماند که این تحقیق و تفحص حوالی ساعت ۱ بعدازظهر با شکم گرسنه به وقوع پیوست که بسیار دردناک بود. و اما در این خلال فکر درست کردن سوهان وسوسه انگیز می نمود و همهء مواد لازم رو هم داشتم. خیلی هم سریع حاضر می شد و مثلاً به درس خوندنم زیاد لطمه ای نمی خورد. نمی دونم شما هم مثل من لپ تاپتون رو همه جا با خودتون می برید یا نه؟ مثلاً به جای اینکه طرز تهیه سوهان رو روی کاغذ بنویسید لپ تاپ تون رو با خودتون ببرید دمِ اجاق گاز. بنده که یه لحظه هم نمی تونم ازش جدا شم و خوب بدیهی ست که روش دوم رو انتخاب کردم. و از اونجا که وقتی مواد طلایی رنگ شدن باید زود از روی حرارت برداریشون و سریع قبل از اینکه سرد بشن توی سینی بریزیشون لپ تاپم هم به نصیب نموند و یه مقداری از مواد رو هم روی اون پهن کردم. همه چیز خیلی سریع و راحت بود. شکل و قیافه ش هم به طرز عجیبی خوب از آب دراومد. اما وقتی موقع خوردنش رسید با خوردن اولین تیکه دچار افسردگی شدم. مزه آب شکرِ سنگ که چه عرض کنم آهن شده می داد و باید واسه خوردنش قید دندونای نازنینت رو بزنی. از بس غصه ام گرفته بود خودم و دلداری دادم که اگه با چای بخوری حتماً بهتر می شه و مقداری رو هم با چای نوش جان کردم و حالا دیگه بدون اینکه بخوام دنبال بهونه باشم واقعاً نمی تونم درس بخونم. چنان دل دردی گرفتم که نگو و نپرس. از در دستشویی هم نمی تونم تکون بخورم. حالا تو این هیر و ویری ملیا هم عاشق شیرینی های من شده و هی هر چی می گم نخور از اینا گوشش بدهکار نیست که نیست. هنوز که حالش خوبِ و داره با مامانش میره جشن تولد. امیدوارم خدا بقیه اش رو هم به خیر کنه.

حالا همه اینا یه طرف نگفته بود با قابلمه و قاشقی که این مواد رو توش درست می کنید چی کار کنید؟ منم وقتی به فکرشون افتادم که مواد توش تبدیل به سنگ شده بودن و اصلاً هم خیال جدا شدن ندارن. بدتر اینکه هیچکدوم از ظرف ها مال من نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 4:46  توسط زیبا  | 

گاهی یه تماس تلفنی کافی که کلِ روز شاد و شنگول و پر انرژی باشی. امروزم من با ۳ تا از بهترین و نزدیکترین دوستام تو ایران صحبت کردم. ۳ تایی دور هم جمع بودن و لابد بازم مثل گذشته ها کلی گفتن و خندیدن. کاش می شد منم اونجا بودم. اما همین که بهم زنگ زدن کلی ذوق مرگ شدم...

امروز یه مصاحبه داشتم که اونم به خیر و خوشی تموم شد اما خوب با این ویزایی که من دارم هنوز معلوم نیست کار و بهم بدن یا نه؟ کاش بشه!

دیگه نمی دونم چی بنویسم؟ حرفی نیست. زندگی همون جوری که بود داره پیش میره. باز دارم به آخر ترم نزدیک می شم و باید به فکر گرفتن بلیط واسه سیاتل باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:39  توسط زیبا  | 

از زمین و آسمون آتیش می باره و هوا حسابی گرم شده! مدت ها بود همچین هوای گرمی رو تجربه نکرده بودم. امروز یاد و خاطرهء گرمای بوشهر و وور وور صدای کولر گازی که توی تمامِ کوچه پس کوچه ها می پیچید همه و همه زنده شده. با این تفاوت که اینجا اتاق من کولر نداره و بنده توی خونه هم از دست گرما خلاص نمی شم... منم از غصه هی حالا دم به ثانیه میرم هوای سیاتل رو چک می کنم. بگو آخه بنده خدا اینکه بری ببینی الان اونجا ملت اگه پنجره رو باز بذارن تا صبح یخ می زنن چه توفیری به حال تو داره؟ از گرمای لوس آنجلس چیزی کم نمی شه که... از الان ماتمِ این و گرفتم که تو تابستون قرار اینجا چی بشه؟ اینهمه وقت تو سیاتل هر روز بارون بارید اما تعداد روزهایی که من چتر استفاده کردم از تعداد انگشتای دستم بیشتر نشد اما اینجا توی این هوای گرم باید یه چتر شونصد منی هم بگیرم رو سرم چونکه مخ نداشته ام ممکنِ ذوب بشه. آخه اگه عقل تو کله ام بود که اینجا نمی موندم...

پانوشت ۱: تا یادم نرفته این و هم در جواب انتقاد بعضی از دوستان بگم. امیدوارم که پای خودخواهیم نذارین. راستش من از همون روز اولی که وبلاگ نویسی روشروع کردم واسه دل خودم می نوشتم و قصدم این نبود که چیزی بنویسم که خواننده هام خوششون بیاد یا اینکه خوندنش سودی به حال کسی داشته باشه. دفترچه خاطراتی بود که همه می تونستن یه نسخه ازش داشته باشن. ادیب و سخنور هم نیستم که نوشته های ادبی بنویسم و اصلاً هدفم این نبوده. هر چی تو اون لحظه ای که دارم تایپ می کنم سر انگشتم بیاد تایپ می کنم و تمام. پس لطفاً ازم نخواید که به نوشته هایی که واسه دل خودم می نویسم رنگ و بوی ادبی بدم که نه محتوای این نوشته ها در قد و اندازهء این حرف هاست و نه اونجور نوشتن در حد و توان من. اصلاً یه دلیلی که پینگ نمی کنم هم همینه. چون دلم نمی خواد واسه نوشته های روزمره ام سر کسی رو درد بیارم و بکشمش اینجا. اما خوب یه سری دوستای گلم باز می یان و وبلاگم و می خونن و با نظرات پرمهرشون همیشه من و شرمندهء خودشون می کنن. واقعاً گاهی شرمندهء اینهمه مهریونی می شم و اینکه هیچ چیزی ندارم که در جواب اینهمه خوبی بدم. نه حتی یه نوشتهء زیبا و قشنگ که وقتی میان اینجا بخونن و ازش لذت ببرن... خیلی غرغر کردم دیگه.نه؟

پانوشت ۲: امروز و دوست داشتم با اینکه خیلی گرم بود. همین دیگه! آخه همه چیز و که نمی تونم اینجا بنویسم. اینم نوشتم که فقط روزش یادم بمونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:27  توسط زیبا  | 

از اونجا که من هر وقت امتحان دارم تازه یادم می افته اتاقم و از بیخ و بن تمیز کنم و بعدشم برم خرید و یه شام خوشمزه بپزم و دوباره برم دوش بگیرم و ... خلاصه هر کار دیگه ای جز درس خوندن و فردا هم یکی از همون روزاست، این بود که فکر کردم خوب کمی هم وبلاگ نویسی کنم دیگه...

من دستِ کم روزی ۳ تا لیوان چایی می خورم. اما چه جوری؟ آب می ریزم تو لیوان و میذارم تو مایکرویو که بجوشه اونوقت یه دونه چایی کیسه ای و ... ... چایی لب سوز و لب دوزن که با شکلات نوشِ جان می کنم. این و گفتم که فکر نکنید حالا سماورم قل قل مدام در حال جوشیدنِ و چایی به راهِ و قند شکستهء یزد هم دارم. نه، از این خبرا نیست...  امشب همین که زنگ مایکرویو  در اومد که بیا آب حاضرِ نمی دونم چی شد یادم افتاد به اونوقت ها که تو خوابگاه هر وقت نمی دونستیم چه کنیم و چی بخوریم؟ جر و بحث را می افتاد سر اینکه کی بره چایی بذاره. گاهی قرعه کشی می کردیم و کلی هم سعی می کردیم یه جوری این وسط تقلب کنیم... نمی دونم چرا چایی خوردن اینهمه توی خوابگاه می چسبید خصوصاً وقتی یکی دیگه چایی می ذاشت ... الان اگه برگردم به اون وقت ها حاضرم هر شب چایی بذارم که دور هم بشینیم و چایی بخوریم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم...

تو خوابگاه یه وقتایی یه کارایی می کردیم که الان وقتی یادشون می افتیم (من و اون دو تا دوستم) ساعت ها بهشون می خندیم... یادمه اون دو تا دوستِ دیگه ام عاشق گوجه سبز بودن. من زیاد واسم فرقی نمی کرد و جز و ولز نمی کردم واسش اما از اونجا که ما هر چیزی می خردیم ۳ تایی می خردیم فصل گوجه سبز که می شد عصرها ۳ تایی پول میذاشتیم و گوجه سبز می خردیم. بعد اونا رو می شستیم و ۳ تا کاسه میذاشتیم و یه دونه یه دونه اونا رو به ۳ قسمت مساوی تقسیم می کردیم ... اونجا هم این ماندانا و لیلا همش می خواستن تقلب کنن و گوجه سبزای هم و بدزدن... یه بارم من و لیلا توی ظرف شویی آشپزخونه خوابگاه یه دونه گوجه سبز گنده پیدا کردیم و آوردیم دادیم  ماندانا خورد ... بعدش که گفتیم از کجا آورده بودیمش قیافه اش دیدنی بود.

خوب دیگه ۱۲ شب شده و جف گفته که شب خوب بخوانین که سر امتحان بتونین خوب فکر کنین. گرچه  من با این یه سطل ماستی که خوردم بخوابم می ترسم دیگه اصلاً پا نشم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:32  توسط زیبا  | 

حالا هی من میرم اونجا خودم و خفه می کنم که بابا من گفتم از اینهمه ریاضی و کارایی که بیشتر واسه برقی هاست تا کامپیوتری ها خوشم نمی یاد و اونم با یه لبخند همهء حرفام رو با صبوری تمام گوش می کنه و آخرشم می گه خوب حالا این کتاب و بگیر بخون. سخت هست ولی نه اونقدری که فکر می کنی... نق نق هامم که بادِ هوا! خلاصه که تا چند وقتِ دیگه من به امیدِ خدا یا دانشمند می شم یا سر به کوه و بیابون میذارم.

دیگه  حسابی به هوای گرم و آفتابی لوس آنجلس عادت کردم و یه روز که یه ذره ابری می شه و پاتوقم از تابش آفتاب بی نصیب می مونه انگاری یه چیزی رو گم کردم. اینقدر هر جا یه ذره آفتابی تابیده بود من بدو بدو رفتم اونجا نشستم و جزغاله شدم که حتی ولنتینو هم فهمید و می گه رفتی لبِ ساحل که برنزه شدی؟؟ گفتم نه بابا، ما رو چه به این قرتی بازی ها؟؟!! من که همش تو این کافی شاپِ نشستم و Hidden Markov Model یاد می گیرم. اگه هم سوختم همین بیخِ گوشتون بودم.

دلم واسه خواهر زادهء ندیدم خیلی تنگ شده! کاش زودی بزرگ شه و بتونه حرف بزنه که من از پای تلفن بتونم کمی از دلتنگی بیام بیرون. فعلاً که فقط صدای گریه اش رو می شه در آورد. راستی اسمش نایّادِ. یعنی پری همهء دریاها. حالا این اسم و خواهرم از کجا پیدا کرده راستش من اطلاعی ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:53  توسط زیبا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:56  توسط زیبا  | 

امروزم گذشت و من بازم درس نخوندم. آخرش سرم رو به باد میدم با این درس نخوندن هام. رفته بودم تولد مامانِ زن داداشِ اَلما که ۶۰ ساله شدن به سلامتی. همه مکزیکی بودن و حسابی احساس غربت می کردم. زیاد از ماریاچی هم خوشم نیومد. یه جور موسیقی مکزیکیِ. مثل این بود که ما واسه یه خارجی بشینیم آهنگ های داریوش و هایده رو بخونیم. خوب ندونه معنیش چیه حوصله اش سر میره دیگه! اصلاً هیچی مهمونی ایرانی نمی شه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:42  توسط زیبا  |