من این موش کوچولو رو می خورمش یه روزی....
مریض نیستم دیگه. توی کافی شاپِ همیشگی منتظرِ ولنتینو نشستم که کارش تموم شه و بیاد که به رسمِ روزای سه شنبه من کافی، و اون اسپرسو بخوره. گرچه همچین قراری با هم نذاشتیم اما از شروع ترم هر روز سه شنبه همین جا با هم کافی - اسپرسو خوردیم و گپ زدیم. بی خیالِ درسِ سختی که این ترم باهاش دارم و هیچی هم بلد نیستم... باد سردی می یاد. چند روزی می شه که آفتاب کم رنگ شده. پاییزِ دیگه! فصلِ دوست داشتنیِ من... اینقدِ خوبِ آدم همچین جا بشینه و آدما رو نیگا کنه. یعنی من دوست دارم. هر از گاهی بریده های حرفای اونایی که نزدیکم نشستن و هم ناخواسته می شنوم و اینجوری حوصله ام هم سر نمیره... اومد...
نمی دونم سر و کلهء این جیرجیرکا از کجا پیدا شد؟ هر شب چنان سر و صدایی راه می ندازن که نگو و نپرس. انگار شب با صدای اونا واسم معنی پیدا می کنه. یا یه جور یادآوری از شبایی که رفته رفته سرد می شن و طولانی. تب دارم. دور چشمام می سوزه. دهنم تلخ و بد مزه ست و هر بار که آب گلوم رو قورت می دم انگاری یه هستهء هلو اون تو بالا و پایین می شه، گلوم رو خراش می ده، و همون جا می مونه. کوهی از تب خال نیمی از چونه ام رو پر کرده. تو تمام عمرم به یاد نمیارم تب خالی به این وسعت و عظمت دیده باشم. دور و برم پرِ از کاغذ و کتاب های خونده نشده... تمرین های حل نکرده... دلم شور می زنه. احساس می کنم کم انرژی و بی حال شدم. فکرم متمرکز نیست...
کاش فردا آش بپزم...
اَلما در حال نوشتن یک کتابِ و هر از گاهی که با من راجع به کتابش و افکارش حرف می زنه من و هم می بره به یه عالمِ دیگه اینقدری که صبح گیج و منگ از خواب بیدار شدم و به جای اینکه یه نیگا به درسای جلسه قبل بندازم که واسه امروز سر کلاس گیج و منگ نباشم، اومدم و این آهنگِ گوشهء صفحه رو بارها و بارها گوش کردم...
گیجم. بی دلیل. امروز باهاش کلاس دارم و یه جورایی باید خوشحال باشم اما نمی دونم چه مرگم شده که نیستم. بی حوصله ام و کسل...
چشماش چه برقی زد وقتی گفتم وبلاگی دارم که هر از گاهی خاطراتم و اونجا می نویسم. واضح بود که از سر اینکه چیزی گفته باشه نگفت می شه منم بخونمش. چی می تونستم بگم؟ آخه وبلاگم فارسیِ... نمی دونم باید از اینکه نمی تونه بخوندش خوشحال باشم یا چی...


