این روزا یه ریز دارم حرص می خورم. کار دارم. خیلی زیاد. دلم می خواد واسه یه لحظه هم که شده به اینهمه کاری که دارم فکر نکنم. اما حالا که دارم می نویسم، باز دارم فکر می کنم و غر می زنم. بماند که ذاتاً آدم غرغرویی هستم.
۳۰ سالِ پیش یه همچین روزایی یه مامانی بی صبرانه منتظر به دنیا اومدن بچه ای بود که در راه داشت. دلشم می خواست بچه اش پسر باشه اما خدا واسه ۶ امین بار بهش یه دختر داد. یه دخترِ خیلی کوچولو و فسقلی! اینقدر که مامانِ هر وقت می خواست اون روز و واسه بچهِ تعریف کنه یه دستش و می ذاشت روی آرنجِ دستِ دیگه و می گفت:" وقتی به دنیا اومدی اینقدت بود"...
توی این گیر و دار و شلوغیِ درس و مدرسه، من دو روزِ دیگه ۳۰ ساله می شم. ۳۰ سال! ۳۰ سال پر از روزای بد و خوب، غم و شادی، پستی و بلندی و ... و ... و ... تو این ۳۰ سال مثل هر کسِ دیگه ای اشتباهات زیادی داشتم و بدتر از اون گاهی اشتباهاتم رو حتی تکرار کردم. با این وجود به پشتِ سرم که نگاه می کنم یه جاهایی، یه قدمایی رو برداشتم که شاید کلِ زندگیم رو توی جهتِ بهتری قرار دادن و اون قسمت ها را مدیون کسی نیستم جز دو تا فرشتهء مهربونی که دیگه در بینِ ما نیستن...
آره! بنده دارم به دنیا می یام در حالی که کلی کار سرم ریخته. اما فکر کردم مگه دیگه چند بار ۳۰ ساله می شم؟ اینه که دارم تولد می گیرم واسه خودم
. از طرفی هم اینجا مرسوم نیست آدم خودش واسه خودش تولد بگیره. اونم ۳۰ سالگیش رو. واسه همین همخونم می خواد واسه تولدِ من شام بپزه. از طرفِ دیگه من به ولنتینو قول دادم غذای ایرانی بپزم یه وقتی و حالا که اون داره می یاد فرصتِ خوبیِ واسه این کار و گفتم که نه من خودم غذا می پزم به اندازهء کافی. اما فکر می کنم اَلما ناراحت شده باشه... حالا موندم برم واسه خودم کیک سفارش بدم یا نه؟


