تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

چند روزی می شه که ترم پاییز تموم شده و من الان دارم تعطیلات بین ترم رو می گذرونم. با اینکه ترم شلوغ پلوغ و سنگینی داشتم اما حالا که تموم شده حسابی حوصله ام سر رفته. این در حالیِ که هنوز ۲۰ روزِ دیگه به پایان تعطیلات مونده... امروز بلیطی رو که واسه سیاتل گرفته بودم کنسل کردم چونکه تو اون فاصله که داشتم می رفتم مطب دکترم تعطیل بود و حالا تمام این تعطیلی رو باید همین جا باشم. به استثنای چند روزی رو که دارم میرم لاس وگاس...

من خیلی آدم خودخواهی هستم. چونکه هر وقت که اَلما مهمون دعوت می کنه من کمی دمق می شم و اصلاً حوصله اشون رو ندارم. آخه دوستاش همه یه مشت بچه با متوسط سنی ۲۳ هستن که همه هم یه جورایی یه احساساتی نسبت به همخونه من که ۳۳ سالش هست دارن و هی هم حرفای بی مزه و لوس و تکراری می زنن که اصلاً واسه من جالب نیست.

این چند روز هی نشستم فیلم و سریال های ایرانی رو می بینم. به جز چهارخونه که جز برنامهء روزانم هست و حتی وقتی امتحان داشتم هم یه وقتی واسه اون میذاشتم، حالا ساعت شنی و بیداری هم بهش اضافه شده. راستی این حکایت خونه های در اندردشت فیلم های ایرانی چیه؟ کسی ندونه فکر می کنه ایرونی ها همه دارن تو کاخ زندگی می کنن و اصلاً چیزی به نام مشکل مسکن تو ایران معنی و مفهوم نداره... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 6:1  توسط زیبا  |