تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

 

همه حسابی زردی شون رو دادن به آتیش؟ جای شما خالی ما که خیلی آتیش بازی کردیم. از ترقه و مواد منفجره هم هیچ خبری نبود.

من دو تا سین کم دارم و سبزه ام هم خوب نرسیده... شما هفت سین تون رو چیدین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط زیبا  | 

از آخرین باری که ساعت کوک کرده بودم که صبح کله سحر پا شم درس بخونم خیلی می گذشت. امروز بعد از اون همه وقت تو روشن و تاریکِ دم دم صبح از خواب بیدار شدم و جزوه و کتاب و دفترم رو که از شب گذاشته بودم تو تختم که مبادا صبح از تنبلی آوردنشون بخوابم و بیدار نشم باز کردم و مشغول خوندن شدم. اما چه فایده؟ یک امتحانی ازمون گرفت این خانوم خوشگلِ که نگو و نپرس. استادمون خیلی خوش تیپ و نازِ. این بار دیگه می دونم A شدنی در کار نیست و خلاصه معدلم بعد از اینهمه شاگرد زرنگ بودن داغون شد.

بعد از مدت ها امسال هوس کرده بودم سبزه بکارم. نمی دونم کی به من هی گفت زودِ هنوز، زودِ هنوز. من تازه جمعه پیش عدس ریختم تو یه بشقاب و منتظر ریشه زدنشون شدم. مثل این بچه دبستانی های ندید بدید که بهشون می گفتن تو پنبه لوبیا بکارین و اونا چه ذوقی که نمی کردن... البته اونم خودم بودم... هی از صبح که می شه روزی چند ساعت فقط با سبزه ام خلوت می کنم. آخه این اولین باریِ که من سبزه کاشتم. چند سالا پیش بازم سعی کرده بودم اما قبل از سبز شدن همشون کپک زده بودن.  اما اینار سبزه ام سبز شده، یعنی جونه زده. اینقدر دوستش دارم... فقط نمی دونم چرا سبزم کچلی گرفته... هی یه جاش در اومده یه جا دیگه نه. از بسکه این ملیا هی رفت با انگشت لای این عدسا رو سوراخ کرد. هی می گم بچه نکن. می گه چرا تو بشقاب گیاه کاشتی؟ حالا خدا کنه تا هفته دیگه یه کم بلند شه که بشه اسمش رو گذاشت سبزه. اما اگه همینجوری هم بمونه باز من دوسش دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط زیبا  | 

نگفتم همهء بدبیاری ها پشتِ سر هم اتفاق می افتن؟ توی هاگیر واگیر مشق و امتحان و مدرسه که من شدیداً به این جعبهء سیاه دوست داشتنی نیاز دارم یهو می زنه و دیگه روشن نمی شه. بعد از کلی سکته و افسردگی و ماتم کاشف به عمل می یاد که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و باید لپ تاپت رو پست کنی به خودِ کمپانی که درستش کنه. بازم خدا رفتگانِ این دوستم رو بیامرزه که لپ تاپش رو بهم قرض داده و الان یک ساعتی می شه مشغول نسب کردن دنگ و فنگ های لازم واسه انجام مشقم هستم. مشقی که دو روزِ دیگه باید تحویل داده بشه...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:2  توسط زیبا  | 

نمی دونم چی می شه که همیشه همهء بد بیاری ها با هم سرِ آدم خراب می شن و همهء خوشی ها هم وقتی که از خوب و خوشی به سراغت میان. انگار که دردسر و خوشحالی  صندوقچه ای باشن که وقتی درش باز شد همه جا رو پر می کنن...

حسابی از دستِ برنامه ام که جواب هاش با اون چیزی که انتظار میره فرق می کنه کلافه ام. خسته شدم از بس لابه لای کُدم  دنبال یه اشتباه که باعثِ این جواب های دور از انتظار شده گشتم و هیچی دستگیرم نشد...

امروز ولنتینو سرم داد کشید. اصلاً انتظارش رو نداشتم. خیلی دلم می خواست بهش بگم تو خودت اصلاً استاد خوبی نیستی و همش من و گیج می کنی حالا تازه دادم می کشی؟ اینقدر شاکی شدم که نزدیک بزنم زیرِ گریه. خیلی خوب شد که گریه نکردم و به جاش از خودم دفاع کردم. ولی خوب دلم خیلی شکست چون حس می کنم حقم نبود. بعدشم مهربون شد اما دیگه فایده نداشت...

دوست پسرم تلفنی بدون هیچ مقدمه ای وقتی بهش گفتم میای اینجا گفت من که دوست پسرت نیستم. دوستت هستم... نمی دونم چی شده که اینجوری گفت... شایدم یه شوخی بی مزه باشه که بازم در ما وقع ماجرا توفیری نداره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:6  توسط زیبا  |