تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم.

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

هوای ابری و سرد آمستردام من و به یاد سیاتل می اندازه که حالا حسابی ازش دور شدم. نصفِ بیشتر این سفر طولانی و پشتِ سر گذاشتم و تا چند ساعتِ دیگه راهی تهران می شم. احساسِ عجیبی دارم. یه جور هیجان همراه با دلتنگی! دلتنگ از حقیقتی که حالا تقریباً بعد از ۴ سال باید باهاش روبرو بشم. نمی دونم... حسِ غریبی یه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 16:19  توسط زیبا  | 

امروز از Macys یک شال حریر با رگه های آبی رنگ خریدم. از همون هایی که هر وقت از کنارشون رد می شدم با خودم می گفتم، خواستم برم ایران یه دونه ازشون می خرم. آره! همش ۵ روزِ دیگه مونده... ... از وقتی رسیدم خونه بیش از ۱۰ بار این روسری و سرم کردم و هی جلوی آینه ژست گرفتم...  حالا خیالم راحتِ که مجبور نیستم وقتی رسیدم ایران لباس بپیچم دورِ سرم. نمی دونم این فکر از کجا سر و کله اش پیدا شد اما یه لحظه دست از سرم برنمی داشت. این فکر که من روسری ام  رو اشتباهی تو ساک میذارم و تحویل بار میدم. انوقت موقع پیاده شدن چون چیزی ندارم سرم کنم از لباس های توی ساک دستی ام یکی رو می پیچم دورِ سرم . فکر کنم خیلی دیدنی می شدم...

۵ روزِ دیگه دارم میرم و هنوز یه عالمه کار دارم. وقتی بهش فکر می کنم دلم درد میگیره! یه هیجان و دلشورهء عجیبی هم پیدا کردم که همش دوست دارم بخوابم و این حال و نداشته باشم. نمی دونم همهء اونایی که بعد از یه مدتِ طولانی میرن ایران اینجوری می شن؟ به کبی می گم احساس می کنم ایران و همهء خاطره هاش توی خواب بوده. می گه یه هفته بمونی فکر می کنی آمریکا و اون آدما همه خواب و خیال بودن .   

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:33  توسط زیبا  |