امروز اومدم خونه جدید. بالاخره بعد از دو هفته دربه دری یه جای دنج پیدا کردم. همخونم هم یه دختر آمریکاییِ که فکر کنم حداکثر ۲۰ سالش باشه. کلاً یکی از دغدغه هام حل شد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:27  توسط زیبا
|
من دلتنگم. معنی و مفهموم این جمله اینه که هی دوست دارم یه چیزی رو خط خطی کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:57  توسط زیبا
|
جادهء تاریک و پر پیچ و خم... ... نگرانی... ترس... دلتنگی... هجوم خاطرات... شیراز... سبقت... مرگ... تنهایی... دروغ... عشق... تفِ سر بالا... خنده... خونه... و چاووشی که باز می خونه...
کجاست بگو؟ اون که برات می مرده کو؟ اونکه قسم می خورده که دوست داره اما به جاش با یه قسم هر چی که داشتی برده کو؟
پانوشت: دلم واسه داداشی تنگ شده خیلی... کاش بازم می شد با هم این و گوش کنیم و هی بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم...!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:19  توسط زیبا
|
یه روزی میشه که برگشتم ولی انگار هنوز در سفر باشم، همه چیز این دور و اطراف واسم تازگی داره. دلم واسه الما و خونمون تنگ شده اما افسوس که دیگه اونجا خونهء من نیست. همون وقتی که می رفتم ایران همهء اسباب و وسایلم و جمع کردم و از اونجا رفتم. نبودن آدمایی که می شناختمشون بد جوری دلتنگم کرده.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 6:51  توسط زیبا
|

