تبليغاتX
آبی، رنگی که دوست دارم. -

آبی، رنگی که دوست دارم.

چیزی نیست جز روزانه هایم !

دیشب ساعت ۸ بود که بعد از چندین ساعت رانندگی توی جاده های تاریک و پر پیچ و خم کوهستانی رسیدیم شیراز. مسیری که روزی یادآور خاطرات شیرین کودکی بود سرتاسر غمگین و عبوس، بغضی کهنه رو دوباره زنده می کرد. توی اون تاریکی ترسناک که حتی سفیدی برف های کنار جاده رو هم به زور می شد دید مرور روزهای گذشته بد جوری دلم رو می چلوند. خاطراتی مه آلود که حالا همه جور دیگه ای معنی پیدا می کردند. شاید هم یه جور آشفتگی بود از اون همه فریبی که به خودم دادم... ...

امروز صبح برف کمی بارید. قشنگ بود. از آخرین باری که بارش برف رو دیده بودم سال ها می گذشت. کمی هم فیلم گرفتم برای روزهای آینده. هنوز نرفته از تماشای فیلم هایی که در این چند وقت گرفتم کلی دلم تنگ می شه. وای به روزی که بر می گردم به شهری که هیچ کس منتظرم نیست!

ناییاد، دختر کبی که فقط عکسش رو دیده بودم، خیلی بانمک، شیطون، خرابکار، باهوش و دوست داشتنیِ. عاشقش شدم. هر کاری هم من می کنم اونم می خواد انجام بده. از لنز زدن و آرایش کردن گرفته تا خونه تمیز کردن و کارای دیگه. علاقه خاصی هم به کیف من داره و مدام اونا بر می داره و هر آنچه اون تو هست رو می ریزه بیرون. وقتی هم دستگیر شد تند تند یه چند تا چیز می ریزه اون تو و  کیف و میندازه رو شونش می گه خداپز... لپ تاپم و که دیگه نگو. من اشتباه کردم یه چند تا از فیلم های خودش و واسش پخش کردم. حالا راه میره می گه خاله آنگ (آهنگ). بدتر اینکه دگمه خاموش رو کشف کرده و هی روشن خاموشش می کنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:33  توسط زیبا  |